خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

من دوست، تو دشمن

پاسخی به این مطلب!

مساله بغرنجی نیست، به سادگی دو دو تا چهارتایی است که کلاس اول یا دوم یاد گرفتیم. نیازی به تفکر هفتاد ساله هم نداره. ساده ساده است: من لبخند می‌خوام تو نمی‌خوای، من می‌خوام حرف بزنم تو نمی‌خوای، من می‌خوام رای بدم تو نمی‌خوای، من می‌خوام فریاد بزنم تو نمی‌خوای، من می‌خوام فکر کنم تو نمی‌خوای، من می خوام زندگی کنم تو نمی خوای، من آزادی می خوام، تو مرگ …

می بینی‌ ساده است. من دوست، تو دشمن. به همین سادگی‌.


آمریکا برای ساخته شدن بومی ها رو کشت . به اسارت گرفت و شد سرزمین رویاها.

اسرائیل و مردمانش به امید زندگی به فلسطین آمدند. آمدند تا وطن بسازند، میخواهند که گذشته را پشت سر بگذارند و نگاهشان فقط به آینده است. کاری هم ندارند برای رسیدن به این آینده پا روی چه‌ میگذارند. هر چه باشد پای سرزمین موعود در میان است.

سامی ها ساکنان اولیه قطب بودند و حال ما نروژ را داریم، سوئد را و فنلاند را: اروپایی‌‌هایی شیک و بور.

کاری به درستی‌ یا ندرستیش ندارم. داستان همینه.

دوبی‌ شهری که شاید مردم عامی‌ آن را به عنوان کشور می شناسند همین داستان را پیاده کرده است. شیخ‌ها برای پیشرفت و فرار از گذشته بدوی دست به عمل میشوند. درها را به روی سرمایه گذاران و شرکتها باز میکنند و همچنین کارگران. پول، تجملات، زرق و برق و زندگی لوکس تنها تصویری است که از دبی می بینید. قصه، قصه پیشرفت است و… فرار. اماراتی ها علاقه ای ندارند سر برگردانند و باز شتر و بیابان و چاه ببینند. پس پا جای پای اسراییل می گذارند.

آبی پوشان دبی همه‌جا هستند و هر جای دبی که باشی و هرچه تلاش کنی‌ آنها را ندید بگیری باز هم هستند. شاید شنیدن واژه «برده» در قرن بیست و یکم نامانوس باشد. ولی این واژه شاید اولین توصیف کارگران دبی باشد که به امید بهشتی‌ آمده اند شاید که سرمایه ای جمع کند و اقتصاد خونواده شان را در هند، پاکستان، بنگلادش، فیلیپین، اتیوپی بهتر کنند. زنان خدمتکاری که حکایتها دارند از بدرفتاری صاحبکاران یا «اربابان». کارگرانی که چله تابستان و فصل خرماپزان زمستان و پاییزشان همه یکی است: کار زیاد، پول کم.

در این مقاله به بخشی از واقعیت دهشتناک پشت پرده پیشرفت و «ترین»های دبی اشاره شده و اما این بین جای تاسف است که بگوییم ما ایرانیان مشتری دایمی این بازار هستیم. اگر قرار است دوربین یا چرخ گوشت بخریم دبی را به ایران ترجیح میدهیم. متاسفانه سفر به دبی برای اکثر مردم جزو واجبات است.

پ.ن. ترجمه فارسی مقاله را اینجا ببینید.

من خیلی سبزم..

و من چقدر سبزم..سبز تیره..سبز پررنگ..پررنگ تر از همه. من سبزم هرجا که میروم دستبند سبز به دستم می‌کنم تا همه بدانند چقدر سبزم. روحیه ام لطیف است. از دیدن خشونتهای لباس شخصیها ناراحت میشوم. آخر من خیلی‌ سبزم. در ایران که درگیری میشود بسیار نگران میشوم. نمیتوانم خوب غذا بخورم. آخر می‌دانید که من زیادی سبزم و در راه آزادی وطنم همه این نا ملایمتی‌ها را به جان میخرم. از پاره شدن عکس سهراب عصبانی‌ شدم تا چند روز نمیتوانستم شیر عسل صبحانه ام را بخورم. اتفاقات روز تاسوعا فشار و ناراحتی‌ زیادی بر من داشت آنقدر که نتوانستم زودتر از ساعت یک بخوابم. من سبزم و با اینکه ایران نیستم ولی‌ در راه آزادی وطنم خیلی‌ تلاش می‌کنم. با دوستان بحث می‌کنم بر سر شعارها. به نظرم جمهوری ایرانی‌ نباید فراموش شود. برای آینده مهم است. هیچکس نمی‌تواند به اندازه من مثمر ثمر باشد در این راه بزرگ. ناگفته نماند، من لطیفم و اگر ایران بودم به احتمال زیاد به جای خیابان گردی از پشت کامپیوترم مشت محکمی بر دهان همه دشمنان میزدم. من یک ایرانی‌ خارج نشینم و منتظرم هروقت ایرانم آزاد شد بیایم تا جواب زحمتهایم را بگیرم..و پاسخ این همه نا ملایمتی‌ها را..آخر من سبزم..خیلی سبزم…سبز پررنگم..خیلی‌ پررنگ.

این نوشته مخاطبی ندارد جز خود نویسنده وبلاگ.

قبرستان پرلاشز

قبرستان پرلاشز: آرامگاه صادق هدایت

قبرستان پرلاشز: آرامگاه صادق هدایت

برای دیدن عکسها در اندازه واقعی لطفا بر روی هر عکس کلیک کنید.

لبخند سیری چند؟

نزدیکی های انتخابات بود و من هر بار که تاکسی سوار میشدم به خودم می‌گفتم «صبر کن، بعد انتخابات همه چیز‌ عوض می‌شه» تاکسی سوار شدن برایم کابوس شده بود چون مدام در فکر بودم که اگر راننده کرایه اضافه بگیره باید جروبحث و دعوا کنم یا بی‌خیال بشم.

تو خیابون اگه دو نفر بهم برمی خوردند چشم غره یا حتی فحش و دعوا نتیجه این برخورد تصادفی بود.

اخم ها درهم، قیافه‌ها گرفته، همه غرق در فکر..

چیز زیادی نمی‌خوام، مشتی لبخند، چند تکه خنده.. یک سیر فکر آرام.

می‌خوام پدر شب با فکر آسوده به خواب بره.. نگاه کودک با دیدن خمیر بازی همکلاسی به حسرت  ننشینه. می‌خوام راننده تاکسی موقع گرفتن کرایه اش لبخند بزنه و من بگم «آقا ممنون.»

می‌خوام اتوبوس‌ها سر وقت بیان و بوی دود و گازوئیل ندن. می‌خوام تلویزیون آهنگ شاد بذاره و وقتی‌ سال تحویل میشه مثل قدیما توپ درکنند!

……

اینها چیزهایی بود که موقع انتخابات میخواستم. اما حال…

می‌خوام فکر کنم…بنویسم. و نترسم از امضای پای نوشته هام. می‌خوام همه چیز در کشورم معنی‌ واقعی‌ خودش رو بدهد مثل آزادی، انتخاب، زندگی‌، دین، اعتقاد، انتقاد. از خیرِ فکر آزاد گذشتم، آزادی فکرم را نگیرید. خواب راحت پیشکش، بیداری ام را خُمار نکنید.


پ.ن. این پست به شوق فراخوان بازی وبلاگی نوشته شد. با اجازه صاحب بازی!

نوشته‌های قدیمی‌تر »