اکتبر 16, 2009 بدست saharlar
نزدیکی های انتخابات بود و من هر بار که تاکسی سوار میشدم به خودم میگفتم «صبر کن، بعد انتخابات همه چیز عوض میشه» تاکسی سوار شدن برایم کابوس شده بود چون مدام در فکر بودم که اگر راننده کرایه اضافه بگیره باید جروبحث و دعوا کنم یا بیخیال بشم.
تو خیابون اگه دو نفر بهم برمی خوردند چشم غره یا حتی فحش و دعوا نتیجه این برخورد تصادفی بود.
اخم ها درهم، قیافهها گرفته، همه غرق در فکر..
…
چیز زیادی نمیخوام، مشتی لبخند، چند تکه خنده.. یک سیر فکر آرام.
میخوام پدر شب با فکر آسوده به خواب بره.. نگاه کودک با دیدن خمیر بازی همکلاسی به حسرت ننشینه. میخوام راننده تاکسی موقع گرفتن کرایه اش لبخند بزنه و من بگم «آقا ممنون.»
میخوام اتوبوسها سر وقت بیان و بوی دود و گازوئیل ندن. میخوام تلویزیون آهنگ شاد بذاره و وقتی سال تحویل میشه مثل قدیما توپ درکنند!
……
اینها چیزهایی بود که موقع انتخابات میخواستم. اما حال…
میخوام فکر کنم…بنویسم. و نترسم از امضای پای نوشته هام. میخوام همه چیز در کشورم معنی واقعی خودش رو بدهد مثل آزادی، انتخاب، زندگی، دین، اعتقاد، انتقاد. از خیرِ فکر آزاد گذشتم، آزادی فکرم را نگیرید. خواب راحت پیشکش، بیداری ام را خُمار نکنید.
پ.ن. این پست به شوق فراخوان بازی وبلاگی نوشته شد. با اجازه صاحب بازی!
ارسال شده در اجتماعی | برچسبها انتخابات، فکر، آزادی، دین، اعتقاد، | 14 دیدگاه »
اکتبر 12, 2009 بدست saharlar

کورش ایرانی بود، میتوانست فقیرزاده ای باشد یا دهقان زاده ولی پادشاهی شد تا سربلندی را ازآنِ مردم سرزمینش کند تا ابد. کوروش از حقوق بشر حرف زد آن زمان که کشتن دختران و زنده به گور کردن ایشان رسم بود و افتخار، آنگاه که برده فروشی، تجارتی قانونی بود. کوروش پادشاه بود ولی راه و رسم انسان بودن را خوب به یاد داشت. بی شک بازگشت به گذشته و عقبگرد جز افزونیِ بدبختی ارمغانی ندارد ولی بد نیست با نیم نگاهی به تاریخمان به یاد بیاوریم ما مردمانِ فرهنگیم، مردمان آزادی، مردمان اندیشه. ما راه، جز آزادی و برابری نمی دانیم چه بی اسلام چه بااسلام. کوروش مردی در دامان تاریخ است که در عصر بربریتِ تمدنهای مدعی، حرف از حقوق بشر زد. ولی سرزمینمان کم ندیده از این مردان بزرگ.
موسوی کسی بود که قول داد دروغ نگوید، آمد و از راستی و درستی حرف زد — چیزی که بیشتراز هر زمانی در سرزمینمان نادیده گرفته شده بود. آمد بت سازی و قهرمان پروری را منسوخ کند و نگذارد اندیشه ها به «کیش شخصیت» آلوده شود.
افتخار و غرور شاید کمترین احساسم باشد از انتخابم، از رأیم و از راهم. وقتی دیدم کسی هست که شاید بتواند اندکی لبخند، اندکی آرامش وارد زندگیمان کند، شک نکردم.
ارسال شده در اجتماعی | برچسبها تاریخ، فرهنگ، کوروش، حقوق بشر | 13 دیدگاه »
اکتبر 8, 2009 بدست saharlar
یه جایی خونده بودم تا اندیشه هست آزادی هم هست. خبرها رو که مرور میکنیم مدام اسم دانشگاها رو می بینیم که صحبت از شلوغی هست و اعتراض و تحصن. این تاریخ است که تکرار میشه، نیم نگاهی به تاریخ نشون میده که اسم دانشگاه گره خورده با اندیشه، آزادیخواهی، اعتراض و تظاهرات و تحصن و مبارزه. به عقیده من در حقانیت جنبش دانشجویی نمیشه شک کرد. باید به این دولت حق داد که از دانشگاه بترسد، باید به اینان حق بدهیم از «علوم انسانی« بترسند! آنچه تهدیدی بر قدرت دولتی غیرمردمی و خودکامه است اندیشه و تفکر است به مرکزیت دانشگاه. فکر سیال و جستجوگر دانشجو است که پایههای دیکتاتوری را می لرزاند، تا آنجا که دست به اخراج چند صد نفری ایشان میزند، غافل از آن که به قول شاملو «با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟» مگر فکر را هم میشود کشت؟ مگر فکر را هم میشود زندانی کرد؟ هر روز به تعداد دانشجویان و دانشگاههای معترض افزوده میشود و ترس دولت کودتا بیشتر. و چه به جاست ترس ایشان. حتما می دانند که همیشه پیروزی نهایی با دانشگاه بوده و خواهد بود. بله. یادمان باشد تا اندیشه هست آزادی هم هست.
ارسال شده در اجتماعی | برچسبها دانشگاه، دانشجو، آزادی، اندیشه | 1 دیدگاه »
اکتبر 4, 2009 بدست saharlar
لحظهها چقدر زود «قدیم» میشوند. به پلکی بار خاطرهها سنگین و سنگینتر میشود. انگار که سالها گذشته باشد. سالهــــــــا گذشته باشد.
روز اول که وارد دانشکده شدم با پدرم بودم و خواهرم، برای ثبت نام، چمدان به دست! همه مثل هم بودیم انگار! شاد، کمی هم نگران و البته بچه سال، مشتاق که سر صحبت با کنار دستی باز کنیم و «دانشجو» وار حرف بزنیم! چه میدانستم آن روز زندگیم را و سرنوشتم را ثبت میکنم نه اسمم را! پل گیشا وارد قسمت پرمراجعه ذهنم شد. چهار امیرآباد، گل فروشی گل گندم، کبابی بالای چهارراه، کل راسته امیرآباد..واااااای گذرفرهنگ که روح مرده اونجا زنده میشه!
روزهای ملسی بود، دوستیهای قشنگ، هم اتاقیهای جورواجور، عصرهای جمعه، دلتنگی های خوابگاه، رقص و آواز شبونه، صفهای طولانی غذا، کلاس و استاد و چرت زدنها، جزوه گرفتن ها و شعر خواندنها، شبهای امتحان، بحثهای فلسفی، نگاههای دزدکی، قدم زدن ها تو پارک ساعی، ساعتها پای تلفن عمومی، کوه رفتن ها! آخ دارآباد..دارآباد…انگار سالها گذشته، سالها گذشته…و تکرار..و تکرار نمیشه…
ارسال شده در درددل! | برچسبها دانشگاه، قدیما، امیرآباد، خوابگاه | 9 دیدگاه »
اکتبر 3, 2009 بدست saharlar
«پس دلت واسه مامانت تنگ شده.»
«می بینم که داری نقشه میکشی منو بفرستی خونه مادرم.»
گاهی کاری نداریم گوینده حرف کیه و در چه موقعیتی داره حرفش رو میزنه، گاهی ذهنمون قفل میکنه روی تاریکی و فقط جنبه و منظورِ منفیِ این حرفها رو میگیریم. چرا؟ چرا میرسیم به جایی که همه چیز رو بد و منفی می بینیم؟ چرا می رسیم به جایی که چشممون بسته می مونه و نمی تونیم جز تاریکی چیزی ببینیم؟ ماها مختاریم انتخاب کنیم، میتونیم مثبت فکر کنیم یا منفی. و این ماییم که عوارض و عواقب مربوطه رو ایجاد می کنیم. وقتی فکرمون مشغوله، خوابمون نامیزونه، وقتی لبخند میمونه پشت اخم و راهی رو لبها پیدا نمیکنه بهتره یه نگاهی به خودمون بندازیم.

چند سال پیش سریال Friends رو می دیدم و چیز جالبی که توجهم رو جلب کرد این بود که شخصیتهای این سریال همیشه در پی این بودند که نسبت به خودشون و اطرافشون حسِ مثبتی داشته باشند و خوشحال باشند! درس خوبی بود!
بعضی وقتا مهم نیست چی می بینیم، یا می شنویم، مهم نیست چه اتفاقی افتاده، مهم اینه که ما جنبه مثبت رو نگاه کنیم و البته اگر هم هیچ جنبه مثبتی نداره یجوری واسش درست کنیم! آخه نباید بذاریم حسّی منفی در وجودمون ریشه کنه.
ارسال شده در درددل! | برچسبها چشم، تاریکی، فکر، مثبت، منفی | 3 دیدگاه »