هیلا صدیقی رو میگویند «در چنگال سپاه پاسداران» است. و من دایم از خود می پرسم اگر چشمان زیبایت را تاب نیاورند چه؟ باز این منم..گناهکارتر از پیش..
Posted in فرهنگ و هنر, اجتماعی, درددل!, سیاست | Tagged هیلا صدیقی سپاه پاسداران | Leave a Comment »

- پاییز برگ ریز
خزان از بانو مرضیه
نسیم خزان اثر زنده یاد ویگن
پاییز طلایی اثر فریبرز لاچینی
پاییز از شاهرخ
برگ خزان از رضا
پاییز از پری زنگنه
نگو از گل ، نگو از یخ
که در پاییزم
نگاهم کن ، نگاهم کن
چه درد انگیزم
با من نه گل ، نه آواز
گل مرده آوار برگم
پاییزی ام ، هم فصل مرگم
اگر در شب ، اگر در باد
اگر در اشک می رویم
کدامین باغ کدامین گل
من از پاییز می گویم
اگر مهرم ، اگر خورشید
اگر هم بغض باران
همه عشقم همه بخشش
از اینجا تا بهاران
Posted in فرهنگ و هنر | 3 Comments »
وقتی اختیار عقل را از دست بدهی، فرقی نمیکند زن باشی یا مرد، غنی باشی یا فقیر، باسواد باشی یا امی، خداپرست باشی یا شیطان پرست، مسیحی باشی یا حتی مسلمان..فرقی نمیکند. و صد البته آدمی فقط با مستی لایعقل نمیشود، که ای کاش فقط همین بود. کاش شرابِ مستی همه ما، همین خوشه انگوری یا گیلاسی بود و بس. چه بسا که این بیعقلیها به نیمه خوابی هم شاید که به هوشیاری برسد، چه کنیم با لایعقلی همیشگی؟ چه کنیم اگر که دیوانه نباشیم عاقل هم نیستیم؟
از همان بچگی شکاک بودم و تازه میفهمم خدا شکاکان را نفرین نکرده، بلکه به مدال عقل مفتخرشان کرده. عقلی که حاضر نیست به راحتی زیر بار توهماتی برود که فقط به کوری میانجامد و کوردلی.
و اما اصل مطلب: مذهب.
لازم نیست از بچگی در مرداب باورهای عمیق مذهبی بزرگ شویم، حتا ۲۰-۳۰ سال هم کافیست تا مرد آزاد اندیشِ سی ساله به پیرمرد «بد»مذهبی ۵۰-۶۰ سالهای تبدیل شود که رستگاری فرزندانش را در همین مرداب کوچک میبیند، غافل از اینکه این مرداب حال دیگر باتلاقی شده که نه جسم آدمیان که روح و عقلشان را میبلعد.
نه، فکر نکنید منظورم ستایش بیدینی است. هر کسی آزاد است در انتخاب راه خود، من هم معتقدم به خدا، به نیرویی برتر که امید به او کمکم میکند فردا را کمی روشنتر ببینم. حرف من بر سر غرق شدن در مذهب است یا به عبارتی دیگر: خرمذهبی.

ده سال پیش اگر کسی میگفت باور کورکورانه به هر چیزی عقل آدمی را زایل میکند به او اَنگ نامسلمانی میزدم. ولی حال میبینم اگر در این باتلاق وارد شوی همه چیزت را از دست میدهی حتا عقلت را.
عکس مادری که با افتخار خنجر آلوده به خون کودکش را به دست گرفته فراموش نمیشود. ولی لایعقلی باز هم به این نیست که فرق کودکت را بشکافی و بدان افتخار کنی.
چند نفر از ما، پدر یا مادرمان بیمار است و به اصرار روزه میگیرد؟ پیر است و روزه میگیرد؟ تغذیه سالم ندارد و روزه میگیرد؟
«مادر جون، دلم نمیاد روز نگیرم، آخه سالی یک بار بیشتر که نیست.»
و چه بیحاصل همیشه اصرار میکنیم که پدر من، مادر من، خود اسلام هم گفته اگر نمیتوانی روزه بر تو لازم نیست. چه فایده. افسوس که نمیتوان احساس گناهی را که از روزه نگرفتن گریبانگیرشان میشود درمانی یافت. احساس گناه از روزه نگرفتن؟! جالب است، جوان که بودند روزه نمیگرفتند! پدر و مادرمان را میگویم. و حال خود را گناهکار میبینند اگر به سلامت خود کمی بیشتر از دین و مذهب بها دهند. این احساس گناه، حاصل سالها زحمت شبانه روزی جماعتی است که خیرشان در «خرمذهبی« بودن ماست ، و زحمات این جماعت چه پاسخی داده. خودشان هم چنین انتظاری نداشتند به گمانم.
در مستی مدام و لایعقلی روز و شبیم. غرق میشویم در باورها و اعتقاداتمان و حواسمان نیست که مهر مادری و پدری، عشق خواهری و برادری و حتی آدمیت خود را هم چشم بسته به مشتی باور میفروشیم..باورهایی که خود خدا هم شک دارم باورشان داشته باشد…و بهایی پای آن میریزیم که خدا هم خندهاش میگیرد..شاید هم گریهاش!
Posted in اجتماعی | Tagged مذهب، خرمذهبی، باور | 1 Comment »
مات و مبهوت مانده بودم در عجب. حتا عکسالعمل هم خشکش زده بود، همه چشمها خیره بر دهان او مانده بود، و شاید بقیه هم مثل من نمیدانستند که درست شنیدهاند یا نه!!
مدام شخصیتهای کتاب «سور بز» جلوی چشمم رژه میرفتند و به من می خندیدند، میشنیدم که میگویند: «دیدی بر سر مملکتِ تو هم همان میرود که بر سر ما رفت؟ دیدی باورت نمیشد، میگفتی مگر چنین حماقتی هم ممکن هست؟ میبینی که ممکن است»
چه خندههای وحشتناکی…
پدرم هست، پارهٔ تنم هست، چه بگویم؟
«بِگَم سعید عکس خمینی و خامنهای رو بیاره بزنیم رو دیوار خونه و مغازه»
مثل زلزله هم نبود حتا، مثل طلسم پیرزن جادوگر بود که درجا خشکت میکرد و حتا فرصت فکر کردن را هم از تو میگرفت.
«عکس خمینی و خامنهای…..، چرا؟» مادرم بود که پرسید.
«که نشون بدیم ما ضد انقلاب نیستیم»
“مگه تو این ۴۰ سال کسی چیزی گفته؟ مگه شما نبودی که میگفتی ما طرفدار هیشکی نیستیم، ما محکومیم به کار کردن، همین و بس، همین که گلیم خودمونو از آب بیرون بکشیم هنر کردیم، مگه شما نبودی میگفتی حالا که رای به موسوی دادن هم فایده نداشت پس دیگه هیچکدوم ما نباید حرف سیاسی تو خونه بزنیم» اینو که گفتم دیگه حتا نایستادم جواب بشنوم!
وقتی جریانی بین یک ملت راه میافتد، سخت است راه آن را بستن. سیلی میشود سهمگین. از این تفکر هرزی که به همه جا کم کمک سرک میکشد میترسم. تفکر گوسفندی شاید بهترین توصیف باشد، اول ملتی از سر چاپلوسی، عکس دیکتاتوری را بر دیوار خانهشان آویزان میکنند و بعد کم کم راهی میشود برای انگ خودی و غیرخودی زدن. و در نهایت، حکومت به خود اجازه میدهد، درِ خانهها را با پاشنه بشکند و سرکی بکشد تا مبادا که دیواری از افتخار همراهی با این عکسها بی نصیب ماند.
پدرم سیاسی نبود و نیست، ترسو هم نیست، ولی مردی از مردان همین جامعه هست، و سخت در عجبم چند هزار یا میلیون نفر دیگر مثل پدر من میاندیشند. مثل او راه را برای محکومیت خود هموار میکنند..
میترسم از گوسفند شدنمان.
Posted in اجتماعی | Tagged سیاست، عکس، دیکتاتور، | Leave a Comment »