مات و مبهوت مانده بودم در عجب. حتا عکسالعمل هم خشکش زده بود، همه چشمها خیره بر دهان او مانده بود، و شاید بقیه هم مثل من نمیدانستند که درست شنیدهاند یا نه!!
مدام شخصیتهای کتاب «سور بز» جلوی چشمم رژه میرفتند و به من می خندیدند، میشنیدم که میگویند: «دیدی بر سر مملکتِ تو هم همان میرود که بر سر ما رفت؟ دیدی باورت نمیشد، میگفتی مگر چنین حماقتی هم ممکن هست؟ میبینی که ممکن است»
چه خندههای وحشتناکی…
پدرم هست، پارهٔ تنم هست، چه بگویم؟
«بِگَم سعید عکس خمینی و خامنهای رو بیاره بزنیم رو دیوار خونه و مغازه»
مثل زلزله هم نبود حتا، مثل طلسم پیرزن جادوگر بود که درجا خشکت میکرد و حتا فرصت فکر کردن را هم از تو میگرفت.
«عکس خمینی و خامنهای…..، چرا؟» مادرم بود که پرسید.
«که نشون بدیم ما ضد انقلاب نیستیم»
“مگه تو این ۴۰ سال کسی چیزی گفته؟ مگه شما نبودی که میگفتی ما طرفدار هیشکی نیستیم، ما محکومیم به کار کردن، همین و بس، همین که گلیم خودمونو از آب بیرون بکشیم هنر کردیم، مگه شما نبودی میگفتی حالا که رای به موسوی دادن هم فایده نداشت پس دیگه هیچکدوم ما نباید حرف سیاسی تو خونه بزنیم» اینو که گفتم دیگه حتا نایستادم جواب بشنوم!
وقتی جریانی بین یک ملت راه میافتد، سخت است راه آن را بستن. سیلی میشود سهمگین. از این تفکر هرزی که به همه جا کم کمک سرک میکشد میترسم. تفکر گوسفندی شاید بهترین توصیف باشد، اول ملتی از سر چاپلوسی، عکس دیکتاتوری را بر دیوار خانهشان آویزان میکنند و بعد کم کم راهی میشود برای انگ خودی و غیرخودی زدن. و در نهایت، حکومت به خود اجازه میدهد، درِ خانهها را با پاشنه بشکند و سرکی بکشد تا مبادا که دیواری از افتخار همراهی با این عکسها بی نصیب ماند.
پدرم سیاسی نبود و نیست، ترسو هم نیست، ولی مردی از مردان همین جامعه هست، و سخت در عجبم چند هزار یا میلیون نفر دیگر مثل پدر من میاندیشند. مثل او راه را برای محکومیت خود هموار میکنند..
میترسم از گوسفند شدنمان.
Advertisement