Feeds:
Posts
Comments

راست میگفت انیشتین که همه چیز‌ نسبی هست، حتا زمان. اونجا که ثانیه ساعت می‌شه و روز سال، دیگر تو حال خودت نیستی‌، از زمین جدا شدی و از زمان جلو افتادی، خارج شدی از خودت و تماشا میکنی‌ خودتو که..

شروع که شد فکر کردم ماشین بزرگی‌ از خیابان ردّ می‌شه که چنین لرزه‌ای انداخت به جونمون. نگاهم به نگاه همسر بود و مبهوت که فریاد “زلزله است، بدوید بیرون” به جای اینکه بیدارم کنه میخکوبم کرد به زمین. دستی‌ بود که بلندم کرد و من دیگر رو زمین نبودم، بالا بودم تو هوا و داشتم خودمو تماشا می‌کردم زیر بازوی مادر رو گرفتم و افتان و خیزان پله‌ها رو دنبال می‌کنم تا در، فریادهای پشت سر و میشنوم، ولی‌ کسی‌ رو نمی‌بینم انگار همه آدامها نامرئی شدن و تنها منم که رنگ دارم هنوز. چهره‌ام وحشت رو چه خوب پانتومیم میکنه: چشم‌های ور آماده، نگاه هراسان و تهی، لبهایی که نه به لبخند نشسته نه به غصّه، خط باریکی شده از ترس، ناپیدا، کمرنگ..بیرنگ، به کبودی هم می‌زنه . پا که از در خونه ردّ شد یکی‌ شدم، مادرم رو زمین نشست، بیمار بود طفلک و من تازه لرزش دستم رو دیدم که از زمین لرره نبود از ترس بود.

کسی‌ چادر داد دستم و جایی پیدا کردیم و با مادر نشستیم که برادر ماشین آورد تا مادر درازی بکشه، نفسی بگیره از ترس. تازه رنگ راهی‌ به چهره پیدا کرده بود که لرزیدیم باز، اینبار شدیدتر، و باز من بودم که از سقف ماشین خودمو مادرو میدیدم. خودم رو یکی‌ از چوب کبریتهایی میدیدم که توی جعبه دیوانه می‌شدند از تکانی که میخوردند که آیا پر است یا نه! تمامی‌ نداشت این لرزه.  حرصم گرفته بود از آرامش مادر که صلوات می‌فرستاد به لحنی چنان آرام که مرا از سقف به خودم آورد. چسبیده بودم به مادر، تنگ، محکم. به چه می‌‌اندیشیدم؟ نمی‌دانم..یادم نیست، در اصل نمی‌دانم..ذهنم خالی‌ بود، فکر نمیکردم. من، منی‌ که رویا پردازی نماز هر روزم هست، چطور خالی‌ از خیال بودم؟ چه میگفتم؟ لبهایم تکان میخوردند خوب یادم هست..از آن  کاسه ذهن خالی چه داشت بیرون میریخت؟ یادم نیست..از دیدن خودم متحیر شده بودم. این منم آیا؟ این منم که چنین از خود خارج شدم و بیخود؟

روزها میگذره و من هنوز حیرانم که من کدام بودم؟ اونی بودم که از بالا نگاه میکرد یا اونی که به مادر چسبیده بود..چه کسی بود که سراسر وحشت بود..یا من آن بودم که به پرواز تماشا میکردم؟ من که بودم؟…

 

 

 

 

حال همه ما خوب است….

صدای ماندگار خسرو جاودان و شعر بی بدیل سید علی صالحی

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار … هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !

بیا برویم روبه روی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها
سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم
که بی راهه دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم !
آن سوی هر چه حرف و حدیث امروزست
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم
می توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را بیاد آورم
من خودم هستم
بی خود این آینه را روبه روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم .
….
دارم هی پابه پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سایه ، تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار ، مدارا ، مرگ …
تا مرگ ، خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زیر لب … چیزی ، حرفی ، سخنی بگو ید
مثلا ً وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت !
هه ! مرا نمی شناسد مرگ
یا کودک است هنوز ، و یا شاعران ساکتند !
حالا برو ای مرگ ، برادر ، ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد !

نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همین دمدمای صبح
ستاره ای به دیدن دریا آمده بود
می گفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند
که سراغ از مسافری گم شده می گرفت
باران می آید
و ما تا فرصتی … تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .
کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را
چرا باید از پس پیراهنی سپید
هی بی صدا و بی سایه بمیریم !
هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !
تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهرانه بارانند .
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است
گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم
خبر تازه ای ندارم
فقط چند صباح پیشتر
دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند
روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند
ساز و دهل می زدند
اما کسی مرا نمی شناخت
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
خدا را چه دیده ای ری را !
شاید آنقدر باران بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پی گل نی
آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه
شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم
حیرت آور است ری را ،
حالا هر که از روبرو بیاید
بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !
امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد

قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی
تا سهم گریه از بغض آه
ها … ها ری را !
حالا جامه هایت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر
باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او
باران اگر آمد
چشمهامان برای او
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم … ری را !
درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام
درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام
درست است که طاقت تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید !
از جنوب که آمدم
لهجه ام شبیه سوال و ستاره بود
من شمال و جنوب جهان را نمی دانستم
هر کو که پیاله آبی می دادم
گمان ساده می بردم که از اولیای باران است
سرآغاز تمام پهنه ها
فقط میدان توپخانه و کوچه های سرچشمه بود
اصلا می ترسیدم از کسی بپرسم این همه پنجره برای چیست ؟
یا این همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی دهند …!؟
از جنوب که آمدم
حادثه هم بوی نماز و نوزاد سه روزه می داد
و آسانترین اسامی آدمیان
واژگانی شبیه باران و بوسه بود ،
زیرآن همه باران بی واهمه
هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمی آمد
روسپیان خواهران پشیمان آب و آینه بودند
اما با این همه کسی از من خیس ، از من خسته نپرسید
که از نگاه نادرست و طعنه تاریک می ترسم یا نه ؟
که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می ترسم یا نه ؟
که اصلاً هی ساده ، تو اهل کجایی ؟
اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمی پایی ؟
باز می رفتم
می رفتم میدان توپخانه را دور می زدم
و باز می آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه ارزان می فروخت
دل و دست بیدی در باد ، دل و دست بیدی کنار فواره ها می لرزید .
و من خودم بودم
شناسنامه ای کهنه و پیراهنی پر از بوی پونه و پروانه های بنفش !
حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می روم
می دانم تمام آن پروانه ها مرده اند
حالا پیراهن چرک آن سالها را به در می آورم
می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می گریم و می گریم و می گریم
چندان بلند بلند که باران بیاید
و بدانم که همسایه ام باز مهمان و موسیقی دارد .
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم
حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه کتاب
غصه بسیار نمی خورم
حالا به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید
حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد
شاعر که می شوی ، خیال تو یعنی حکومت دوست
باور کنید ! هی من ساده ، ساده به این ستاره رسیده ام ؟
من از شکستن طلسم و تمرین ترانه
به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام
درست است
من هم دعاتان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید
از هر طعنه تاریک نترسید
از پسین و پرده خوانی غروب
یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید
دوستتان دارم
ای سادگان صبور ، سادگان صبور !

به گمانم باید
برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بران باران را به یاد آورم
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
آسوده باش ، حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی قرار را پی آن پرنده می خواند
به خدا من کاری نکرده ام
فقط لای نامه هایی به ری را
گلبرگ تازه ای کنار می بوسمت جا نهاده و بسیار گریسته ام
چرا از اینکه به رویایی آن پرنده خاموش
خبر از باغات آینه آورده ام ، سرزنشم می کنید !؟
خب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت
باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن کجا
پر از سایه سار حرف و حدیث کنید !؟
یعنی که من فرق میان دعای گریه و گیسو بران باران را نمی فهمم !؟
خسته ام ، خسته ، ری را
نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام
از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیموی گس
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانه من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده ، ای صبور !
حالا از همه اینها گذشته ، بگو
راستی در آن دور دست گمشده آیا
هنوز کودکی با دو چشم خیس و درشت ، مرا می نگرد !؟
می توانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم
من از پی زبان پوسیدگان نخواهم رفت
تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین
هی بهار بهار برای باغ بابونه آرزو می کنم
حالا همین شوق بی قیمت و قاعده
همین حدود رویا و رفتن از پی نور ، ما را بس
تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم .
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما !
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است !
در ارتباط مخفی با خواب گریه ها
حرفهای عجیبی شنیده ام .
هی ساده ، ساده !
از پس آستین گریه گمان می کنند :
آسمان فردا صاف و هوای رفتن ما آفتابی است .
حالا تو هم بلند شو ، بگو (( ها )) و برو !
اصلا چه کارشان داری ؟
اینان که مونس دو سه روز گلند و گلبرگند
و این درخت هم که از خودشان است
یک هفته ای می آیند همین حدود ما و
هی هوای خوش و
بعد هم می روند جائی دور ، آن دور ها
چقدر قشنگند
می شنوی ری را ؟
به خدا پروانه ها قبل از آنکه پیر شوند ، می میرند
حالا بیا برویم از رگبار واژه ها ویران شویم
عیبی ندارد یک بودن دیوار باغ و صدای همسایه
باران که باز بیاید
می ماند آسمان و خواب و خاطره ای
یا حرفی میان گفت و لطف آدمی با سکوت
….
من راه خانه ام را گم کرده ام ری را
میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بود
که راه را بی دلیل راه جسته بودیم
بی راه و بی شمال
بی راه و بی جنوب
بی راه و بی رویا
من راه خانه ام را گم کرده ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را ، دریا و رنگ روسری تو را ، ری را
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافران مرده بودند !
من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان
چرا می پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده اید
شما کیستید؟
از کجا آمده اید
کی از راه رسیده اید
چرا بی چراغ سخن می گوئید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آن سوی کوچه دعوتم می کنید
من که کاری نکرده ام
فقط از میان تمام نامها
نمی دانم از چه (( ری را )) را فراموش نکرده ام
آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه
چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد ؟
من راه خانه ام را گم کرده ام بانو
شما ، بانو که آشنای همه آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب ، نی لبکی شکسته ندیدید
می گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ، ناله و
از ستاره ، هق هق گریه شنیده است
چه حوصله ای ری را !
بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد
می خواهم به جائی دور خیره شوم
می خواهم سیگاری بگیرانم
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم …
– آیا میان آن همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام هنوز !
بی قرارم
بی قرارم
می خواهم بروم
می خواهم بمانم
دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت سالگی چیده ام
گونه هایم گر گرفته است
تشنه نیستم
می خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن ها
بازگشت به زاد رود شقایق است
حالا بوی مینار مادرم می آید
بوی حنا ، هفت سالگی ، سوال ، سفر ، ستاره …
می خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان ، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگ پونه و پسین کوه
می خواهم به باران ، به بوی خاک
به اشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچین دود اندود اجاق ترنج
ترانه ، لچک ، کودری ، چلواری سپید ،
بخار نفس های استکان
طعم غلیظ قند ، رنگ عقیق چای
نی ، نافله ، نای ،
و دق الباب باد بر چارچوب رسواترین رویاها
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن ؟
می خواهم به رواج رویا و عدالت آدمی بیندیشم
می خواهم در کوچه های کهنسال آواز و بغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلوة ظهر و سایه های خسیس
به خواب یخ ، پرده توری ، طعم آب و حرمت علف .
چرا زبان خاموش مرا
کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد ؟
نه ، دیگر از آن پرنده خیس
از آن پرنده خسته … خبری نیست
روی دیوار آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود .
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده خیس ، به آن پرنده خسته
به خودم بیندیشم
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم
همین خوب است
همین خوب است

می ترسم ، مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی ؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد .
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا ، رفتم !
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام ری را .
می آیی همسفرم شوی ؟
گفتگویی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خوابهامان را برای بابونه های دره ئی دور تعریف می کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی ، می خندیم ،
بعد هم به راهی می رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما ندارند ری را ،
نه کرم شبتاب و نه کژدم زرد .
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه می گوئیم
تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند
غروب است
با آن که می ترسم
با آن که سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد
خدا حافظ …
خدا حافظ پرده نشین محفوظ گریه ها
خدا حافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی
خدا حافظ گلم ، خوبم
خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت !
خدا حافظ ! خواهر بی دلیل رفتن ها
خدا حافظ !
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند !
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند.
یادت نرود گلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !
دیگر سفارشی نیست
تنها ، جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان
خانه می آیند
خدا حافظ !

شاید من هم باید با نامه‌ا‌ی دعوتت کنم، مقاله‌ای یا کتابی‌. آمدنت نباید سخت باشد، هرچند که می‌دانم ترس نهفته‌ام سست پایت می‌کند. حق داری خوب، حساب دو دو تا چهارتا است. بیایی دیگر پابند میشوی، نه اینکه نخواهی برگردی، نمیتوانی‌ اصلا. باید بدانی که هیچ پلی منتظر برگشتنت نخواهد شد. به چه وعده‌ای وسوسه آمدنت را آب دهم؟ من که نمیتوانم دروغ بگویم، نه اینکه که نتوانم، تو خود خواهی‌ دید و مرا سرزنش خواهی‌ کرد آنوقت. دلم زبانم را یاری نمیکند فریبت دهد. اینجا سخت است، درد هست، گریه هست، غم هست، اشک هست، دل‌ شکستن هست، تنهایی‌ هست، غربت هست، دروغ هست، و خیلی‌ چیزهای بدی که لازم نیست از الان بدانی، شاید! ولی‌ لبخند هم هست، وقتی‌ گوشه لبهات به نرمی بالا میرود و گونه‌هایت برجسته میشوند مثل هنرپیشه ها، وقتی‌ مژه‌هایت لرزان باز میشوند، و ابر غم آلود چشمهایت به آنی‌ مثل جنّ چراغ جادوی علاالدین در هوا محو و نیست میشود و جایش دو تا عقیق شفاف مثل همان گوهر شب چراغ می‌نشیند، وای که خدا می‌داند چقدر زیبا و خواستنی می شوی. دلت میاید این هارا نبینی؟ وقتی‌ می‌خندی، وقتی‌ می‌خندی، چیزی ته دلت سر باز می‌کند و از زیر خروار گرد و خاک بالا میاید به چنان سرعتی‌ که خودت هم جا می‌خوری، بالا که میاید همه وجودت را می‌گیرد، مثل قر گرفتن پنبه، تا نهانترین صندوقچه وجودت جاری میشود و دیگر نمیتوانی قهقهه سر ندهی از زورش! قشنگ نیستند اینها؟ نمی‌ارزد به دیدنشان؟ از من بپرسی‌ می‌ارزد، هزار بار هم می‌ارزد، تازه از لحظه ی عاشق شدن برایت نگفتم، باید خودت دامنت را خیس کنی‌ در این دریای پرتلاطم عشق و ببینی‌ چه دنیایی‌است برای خودش. چه آن لحظه ی اولش که نوک پا میزنی‌ به لب این موّاج اقیانوس بی‌ انتها، چه وقتی‌ خودت را رها میکنی‌ به دست موج های ریز و بلندش که ببرندت آنجا که جز این دنیا یافت نمیتوانی کرد. بیا، بیا و بخند، و شادی کن، بالا پایین بپر، عاشق شو، غرق شو در این لذت و باز نمی‌گویم بی‌ اشک و غم خواهد بود، ولی‌ می‌ارزد، به جان نیامده ات می‌ارزد..پس بیا..

فرض کنیم اقتصادمان ویران شد، فرض کنیم صادرات و وارداتمان مختل شد، چه بر سر شرافتمان آمد؟ چه شد همه ناگهان شدیم دوربین به دستانی که دنبال افتخار ثبت واقعه‌ای هستیم که ترسمان را با این مسئولیت مهم توجیه کنیم. ۱۰ دقیقه کجا لحظه به حساب می‌‌آمد که اینجا با ناله‌های دلخراش انسانی‌ بگوییم غافلگیر شدیم، یک لحظه اتفاق افتاد  و کاری از دست ما برنمی آمد جز درآوردن موبایل و روشن کردن آن و انتخاب ویدئو و ایستادن و تماشا و فیلمبرداری. نکند این اثر هنری را جایی‌ نمایش دهی‌، که مهر زدی بر غریبگی ات با شرافت و غیرت و انسانیت. مبادا که شب چشمی بر هم نهی، مبادا که فکرت درگیر این اتفاقی گردد که شاهدش بودی. نخواب، نخواب که دخترک را زیر پاهایت خواهی‌ دید با خنجری گریان از خون، به دست خودت و هراسان خواهی‌ شد و شاکی‌ که “مگر من کشتمش” …که مگر من کشتمش….روز‌های زندگیمان به سلاخی کردن همه ارزشهایی مشغولیم که در هر محفلی از تمدن هزاران سال پشت آن سخنها داد می‌کنیم. چه بر سر ما آمده؟ راهمان کجا به بیراهه کشیده شد؟ جاده کجا پیچید و ما غافل به خاکی خوردیم؟ نکند ما خواب بودم؟ نکند از اول همین بود و فقط توهمی از خوبی در ذهن ما مانده؟ پس چه بر سر مردان قصه های شب آمد؟ کجا رفت شجاعتی که رقص حریصانه چاقویی کوچک را با رجزخوانی شمشیری قدر اشتباه نمیکند…کجا رفت؟ ما که دیده بودیم همیشه شجاعت پیروز است؟ چه شد که ترس بی‌ محابا جولان میدهد و همه را افسون طلسم سنگی‌ کرده؟

یادم باشد اگر روزی زیر ضربه‌ای سیلی‌ یا چاقو یا تفنگی بودم نگاهم به نگاه شما نیفتاد، که مبادا خوابت کابوس شود..یادم باشد، بمیرم..بی‌ سروصدا بمیرم…و زود…

هر دم از این باغ بری میرسد.

هیلا صدیقی رو میگویند «در چنگال سپاه پاسداران» است. و من دایم از خود می پرسم اگر چشمان زیبایت را تاب نیاورند چه؟ باز این منم..گناهکارتر از پیش..

 

 

خزان
پاییز برگ ریز

خزان از بانو مرضیه

 

نسیم خزان اثر زنده یاد ویگن

 

پاییز طلایی اثر فریبرز لاچینی

 

پاییز از شاهرخ

 

برگ خزان از رضا

 

پاییز از پری زنگنه

لینک داونلود

نگو از گل ، نگو از یخ

که در پاییزم

نگاهم کن ، نگاهم کن

چه درد انگیزم

با من نه گل ، نه آواز

گل مرده آوار برگم

پاییزی ام ، هم فصل مرگم

اگر در شب ، اگر در باد

اگر در اشک می رویم

کدامین باغ کدامین گل

من از پاییز می گویم

اگر مهرم ، اگر خورشید

اگر هم بغض باران

همه عشقم همه بخشش

از اینجا تا بهاران

وقتی‌ اختیار عقل را از دست بدهی، فرقی‌ نمیکند زن باشی‌ یا مرد، غنی باشی‌ یا فقیر، باسواد باشی‌ یا امی، خداپرست باشی‌ یا شیطان پرست، مسیحی‌ باشی‌ یا حتی مسلمان..فرقی‌ نمیکند. و صد البته آدمی‌ فقط با مستی لایعقل نمیشود، که ‌ای کاش فقط همین بود. کاش شرابِ مستی همه ما، همین خوشه انگوری یا گیلاسی بود و بس. چه بسا که این بی‌عقلیها به نیمه خوابی‌ هم شاید که به هوشیاری برسد، چه کنیم با لایعقلی همیشگی‌؟ چه کنیم اگر که دیوانه نباشیم عاقل هم نیستیم؟

از همان بچگی شکاک بودم و تازه می‌فهمم خدا شکاکان را نفرین نکرده، بلکه به مدال عقل مفتخرشان کرده. عقلی که حاضر نیست به راحتی‌ زیر بار توهماتی برود که فقط به کوری می‌انجامد و کوردلی‌.

و اما اصل مطلب: مذهب.
لازم نیست از بچگی در مرداب باورهای عمیق مذهبی‌ بزرگ شویم، حتا ۲۰-۳۰ سال هم کافیست تا مرد آزاد اندیشِ سی ساله به پیرمرد «بد»مذهبی ۵۰-۶۰ ساله‌ای تبدیل شود که رستگاری فرزندانش را در همین مرداب کوچک می‌بیند، غافل از اینکه این مرداب حال دیگر باتلاقی شده که نه جسم آدمیان که روح و عقلشان را می‌بلعد.
نه‌، فکر نکنید منظورم ستایش بی‌دینی‌ است. هر کسی‌ آزاد است در انتخاب راه خود، من هم معتقدم به خدا، به نیرویی برتر که امید به او کمکم می‌کند فردا را کمی‌ روشنتر ببینم. حرف من بر سر غرق شدن در مذهب است یا به عبارتی دیگر: خرمذهبی.


ده سال پیش اگر کسی‌ میگفت باور کورکورانه به هر چیزی عقل آدمی‌ را زایل می‌کند به او اَنگ نامسلمانی میزدم. ولی‌ حال می‌بینم اگر در این باتلاق وارد شوی همه چیزت را از دست می‌دهی‌ حتا عقلت را.
عکس مادری که با افتخار خنجر آلوده به خون کودکش را به دست گرفته فراموش نمی‌شود. ولی‌ لایعقلی باز هم به این نیست که فرق کودکت را بشکافی و بدان افتخار کنی‌.
چند نفر از ما، پدر یا مادرمان بیمار است و به اصرار روزه می‌گیرد؟ پیر است و روزه می‌گیرد؟ تغذیه سالم ندارد و روزه می‌گیرد؟


«مادر جون، دلم نمیاد روز نگیرم، آخه سالی‌ یک بار بیشتر که نیست.»

و چه بی‌حاصل همیشه اصرار می‌کنیم که پدر من، مادر من، خود اسلام هم گفته اگر نمیتوانی‌ روزه بر تو لازم نیست. چه فایده. افسوس که نمی‌توان احساس گناهی‌ را که از روزه نگرفتن گریبانگیرشان میشود درمانی یافت. احساس گناه از روزه نگرفتن؟! جالب است، جوان که بودند روزه نمی‌گرفتند! پدر و مادرمان را می‌گویم. و حال خود را گناهکار می‌بینند اگر به سلامت خود کمی بیشتر از دین و مذهب بها دهند. این احساس گناه، حاصل سالها زحمت شبانه روزی جماعتی است که خیرشان در «خرمذهبی‌« بودن ماست ، و‌ زحمات این جماعت چه پاسخی داده. خودشان هم چنین انتظاری نداشتند به گمانم.

در مستی مدام و لایعقلی روز و شبیم. غرق می‌شویم در باورها و اعتقاداتمان و حواسمان نیست که مهر مادری و پدری، عشق خواهری و برادری و حتی آدمیت خود را هم چشم بسته به مشتی باور می‌فروشیم..باورهایی که خود خدا هم شک دارم باورشان داشته باشد…و بهایی پای آن می‌ریزیم که خدا هم خنده‌اش میگیرد..شاید هم گریه‌اش!

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.