Feeds:
Posts
Comments

Archive for April, 2009

رکسانا جان، حقیقت فریادی بلند است، آنقدر بلند که گوش خفتگان را هم کر می‌کند و تاریخ کم ندیده حقیقت جویانی را که سر در راه آن داده ا‌ند. اگر امروز در ایران عزیزمان حقیقت را به مسلخ میکشند باکی نیست. بگذار به خیال خام خود صدای راستی‌ را خفه کنند، با ۷۰ میلیون گوش شنوا چه میکنند؟ چه خیال خامیست اگر فکر میکنند ایران پایدار تنها یک رکسانا دارد که با حبس او و نه اندیشه اش چهره حقیقت مستور خواهد ماند. رکسانا قطره ای است از دریا، تنها نیست، ۷۰ میلیون عدالت جو در کنار اویند.

در سرزمینی که راست گویی جرم است و عدالت طلبی آشوبگری، آنجا که قداست و بکارت واژه را گردن میزنند، آنجا که خبرنگاران سوگند نامه حقیقت گویی‌شان را در پستوی خانه پنهان کرده ا‌ند، آنجا که حقیقت را دفن و دروغ را برداشت میکنند، آنجا که زشتی ظلم زیبایی‌ عدالت را بر نمی‌‌تابد، آنجا که زن گناه است، آنجا که بهای قلم زندان است، تو و رکسانا‌های این سرزمین گوهرانی هستید بی‌ بدیل. فریاد بزنید، و بگذارید آنان که در زندان غفلت حبس شده ا‌ند بشنوند و بدانند که با این چشمان بسته رو به کجا دارند.

رکسانا جان، سپاس که یادمان آوردی شجاعت در راستی‌ و حقیقت گویی را. چه به حق شایسته بودی و هستی‌.

رکسانا جان، مبادا در درستی‌ راهت شک کنی‌، مبادا که کجروان کینه توز امیدت را به یاس بدل کنند. تا زمانی‌ که ظلم و جور هست، زبان از فریاد حقیقت و افشاگری ساکت نمی‌‌نشیند. گیرم که تو را حبس کردند، گیرم که قلمت را به زنجیر کشیدند، با اندیشه ات چه میکنند؟ با اندیشه مان چه میکنند؟

——————————————————————————————————————-

پ.ن. رکسانا صابری آزاد شد.

Read Full Post »

خبر کوتاه بود. شاید به کوتاهی رسیدنش به زمین. یا شاید هم به کوتاهی نفس آخرش. ولی‌ دنیایی را برایم زنده کرد که بخواهم هم نمیتوانم ازش جدا شوم. دنیایی که همه شخصیت و هویت من آنجا شکل گرفت: خوابگاه! دنیای استقلال و تنهایی‌. دنیای شادیها و غمها. دنیای دوستی‌‌ها و دشمنی ها. دنیای ضد و نقیض ها! خودکشی‌ خبری هست که دست کم سالی‌ یک بار ماجرایی از آن می‌‌شنیدیم، خبری که دنیای غمگین مان را غمگین تر میکرد. یکی‌ قرص می‌‌خورد. یکی‌ شاهرگ دستش را می‌‌زد. یکی‌ از بالای پلی می‌‌پرید، یکی‌ هم از طبقه چهارم ساختمان.

رودابه سال ششم لیسانس عربی بود که قرص خورد. تا جایی‌ که میتوانست واحد درسی‌ کم انتخاب می کرد تا هر چه دیرتر به شهر کوچکش برگردد، جایی‌ که نه کاری منتظرش بود نه آینده روشنی. جدا از فقر مالی‌ مشکلات خانوادگی زیادی داشت که خوابگاه و افسردگی آن بدترش کرده بود. درد بی‌ پدری و تنهایی‌ زیبایی‌ ظاهریش را ازش گرفته بود. در رقابت بین دختران امیدی به برتری نداشت.

کسی نبود تا به درد دل دختری برسد که به جبر سرنوشت پا به خانه محقری در جنوب ایران گذاشته شاید شیرینی زندگی را بچشد. مسئولان خوابگاه تمام هم و غمشان رعایت ساعات ورود و خروج دختران بود. گو اینکه اگر قبل از 8 شب در خوابگاه بوده و قبل از 6 صبح آن را ترک نکنیم سلامتی ما تضمین و وطیفه آنان ادا شده است. مرکز مشاوره خوابگاه به خاطر غرض ورزی های مسئولان آن نتوانست اعتماد بچه ها را جلب کند. تنها مرجع مورد اطمینان دختران برای مشاوره که در اصل درددلی بی نتیجه بود دوستان همسن و کم تجربه شان بود.

نمیدانم از ما دختران است یا از دیگران. چه بر سرمان آمده که جز به چشم عامل گناه دیده نمیشویم. حتی در حیاط خوابگاه که کاملا از چشم مردان مسلمان به دور بود اجازه نمیدادند آزاد باشیم. مبادا که ایمان مومنی به موی آشفته ما ضربه خورد. در این چند سال فقط از حفظ شئونات اسلامی شنیدم و همیشه درگیر جنگی بودم تا به اطرفیان بفهمانم یک دختر یک انسان است با تمام مشکلاتش!

رودابه زنده ماند ولی‌ رودابه‌هایی‌ از دست رفتند، بی‌ آن که مسئولان یا حتی من و تو، گوش به این زنگ خطر بسپاریم، بی‌ آن که کاری کنیم، بی آن که خواب خوش شبهامان آشفته شود، مبادا!

Read Full Post »

معلوم بود حسابی‌ خرید کرده، فکر کنم ۶-۷ کیسه دستش بود. چهرهٔ خسته و معصومی داشت. مانتو بلند قهوه ای و روسری مشکی‌ معصومترش میکرد. آرایشی‌ نداشت. سرش پایین بود که به صدایی ایستاد. خانمی چادری چیزی بهش گفت. چند ثانیه نگاهش کرد. کیسه‌ها رو گذاشت و روسریش رو کشید جلو. کیسه‌ها رو برداشت. خواست راه بیفته. خانم چادری چیزی گفت. بازوش رو گرفت و کشید سمت ماشین گشت ارشاد.

در عرض یه ساعتی که اونجا بودم به ۸ خانم گیر دادن که ۳ نفرشان رو بردن داخل ماشین. از این ۸ نفر فقط ۲ نفر بودن که واقعا باید بهشون گیر میدادن (البته بر اساس معیارهای خودشون). بقیه تنها گناهشون این بود که زیبا بودند. همین.

Read Full Post »

قدیما

coffee-cup-web1یادت رفته انگار چقدر قهوه دوست داشتی. داغ، بدون شکر، بدون شیر، تلخ تلخ. همیشه می گفتی‌ بهترین نوعش قهوه ترکه.

چی‌ شده؟ تو عوض شدی یا قهوه؟

Read Full Post »

منم اونجا بودم! سال ۸۲ بود. ترم اول من در دانشگاه تهران. اواخر خرداد یا اوایل تیر ماه، خلاصه فصل امتحانات بود. چند روزی بود که صحبت از تظاهرات بود. هنوز از چپ و راستی ها چیزی نمیدونستم. هنوز نفهمیده بودم که جنبش دانشجویی اصلا چیه! حرف از شورش کوی پسرها بود! “امشب بچه های کوی پزشکی میریزن حیاط!” “امشب هم کوی شلوغ میشه” “پسرا امشب میریزن خیابون” “میگن امشب دخترا هم شلوغ می‌کنن”

و بالاخره رسید اون شب. من خسته بودم زود خوابیدم. یهو دیدم یکی‌ بدجور تکونم میده “پاشو، پاشو، شلوغ شده” صدای شعار میامد. دقیقا نمی فهمیدم چی‌ میگن ولی‌ معلوم بود که دارند شعار میدن. بچه ها گفتن حاضر شیم بریم بیرون، تا ما بجنبیم دیدیم پسرها اومدن دم در خوابگاه ما.

“مرگ بر دیکتاتور”

“زندانی سیاسی آزاد باید گردد”

“دانشجو حمایت، حمایت”

این آخری دیگه از توی کوی خودمون بود نه از بیرون. بچه ها ریخته بودن پایین تو حیاط. همه سمت در می دویدن. نگهبانها زود در کوی رو بستند. همه تو حیاط شعار میدادن.بعد حدود ده دقیقه پسرها برگشتند سمت کوی پایین. ما همچنان پشت در شعار میدادیم. تقریبا همه صورتشون رو پوشانده بودن، مخصوصا ماها که سال اولی‌ بودیم. هیشکی نمیدونست بغلدستیش کیه. همه از فردا میترسیدیم که نکنه کسی بیاد سراغمون. البته اونایی که جلو بودن و هدایت میکردن نقاب نداشتن. یکیشون رو منم میشناختم.

یهو صداهای عجیبی‌ شنیدیم، صدای دادو فریاد.

“درگیری شده، پسرا درگیر شدن.”

“آخه با کی‌”

“میگن با لباس شخصی ها”

اونائی که موبایل داشتن از بیرون خبر میگرفتند.

“لباس شخصی ها پسرها رو کتک میزنن”

این عکس تزئینی نیست!

این عکس تزئینی نیست!

صدای دخترها بلندتر شد “مرگ بر بسیجی‌، مرگ بر دیکتاتور” “بسیجی‌ حیا کن، دانشجو را رها کن”

فاصله زیاد بود ولی‌ دادو فریادهای پسرها رو میشنیدیم. بعضی ها گریه میکردن. همه ترسیده بودیم. من تازه ۳-۴ ماه بود که از خانواده دور شده بودم. هنوز به زندگی‌ خوابگاهی عادت نکرده بودم چه برسد به این اوضاع. با هم اتاقی ام برگشتیم اتاق. داشتیم صحبت میکردیم که سرو صدای دخترها اوج گرفت. بدو رفتیم تو بالکن.

“موتورسوارا”

نفهمیدم یعنی‌ چی‌. خوب؟ کی هستن؟ دانشجو؟ همه داشتن میدویدن سمت در، کسی‌ وقت نداشت جوابم رو بده. ما هم رفتیم. از دور دیدم در کوی رو دارند بدجورتکون میدن. و باز هم سهم ما ترس بود، بچه‌ها میدویدن. هرکس هرچی‌ دم دستش بود ورداشت. تازه فهمیدم این مهمونها دوست نیستن. دویدیم اتاق. چاقوی آشپزخونه، کارد میوه خوری، چوب، راکت..هر کسی‌ هر چی‌ که فکر میکرد به درد میخوره برمیداشت تا به خیال خاممون اگر وارد کوی شدند وسیله دفاع داشته باشیم غافل از اینکه این سلاحهای بچگانه واسه اونا اسباب بازی بیش نبود. این رو میگم چون فردای اون روز حاصل ضرب شتم اونا رو دیدیم، منظورم پسرهایی هستن که کتک خورده بودن. اونها که پسر بودن چه بلایی سر ما میامد اگر… خلاصه بعد دقایقی شنیدیم پلیس اومد تو خیابون. ما که نمیدونستیم این هم یعنی خوب بود یا بد. دیگه بعد از حدود یک ربع پشت در کسی‌ نبود. ولی‌ اون ور تو خیابون این  موتوریها بودن که هی‌ در رو تکون میدادن و رجز میخوندن. ما رفتیم ساختمان فاطمیه ۳ طبقه چهارم که از اونجا خیابون راحت دیده میشد، البته مجهز. از پنجرهٔ سالن اونجا برای اولین بار قیافهٔ گروه فشار رو دیدم. همهٔ توصیفات درست بود. مردهای درشت هیکل، ریشو، پیراهن سفید با شلوار مشکی‌ پارچه ای، همه موتوری، چماق به دست. هیچوقت اون صحنه یادم نمیره. پلیس ها دورتر وایستاده بودن و تماشا میکردن. این سفید پوشان چماق به دست هم هی‌ در خوابگاه رو تکون میدادن و داد میزدن “دخترای اینجا همه حلال هستن واسه ما، میشنوین؟”..و من..و من اونجا بود که بزرگ شدم. من همون شب به عمق خیلی‌ از مفاهیم رسیدم. به دخترها، به ما، فحش ناموسی میدادن، من اون موقع حتی معنی اون فحش ها رو هم نمیدونستم، فقط نمیدونستم چرا با اون فریادها بدنم داغ میشد. همه وجودم پر از نفرت میشد. اعتمادی که تا اون روز به این تیپ آدمهای مذهبی داشتم به یکباره از بین رفت. دیگه هیچ وقت باور نکردم پلیس حافظ ناموس ملت هست. چون پلیسها اونجا کمی دورتر ایستاده بودند و تماشا میکردن. هیچ کاری نکردن. هیچ کاری. موتوریها بعد از حدود یک ساعت رجز خوانی رفتند. ساعت شده بود ۲ صبح. رفتیم که بخوابیم. دیدیم اینطوری نمیشه. این وحشی ها هر لحظه ممکن بود برگردند. لباس پوشیدیم و هر کدام سلاح خود را زیر تشک یا بالشتمون گذاشتیم واسه لحظهٔ مبادا.

اون شب گذشت و بعد از اون ماجرا من تازه فهمیدم که واقعیت ماجرای ۱۸ تیر سال ۷۸ چی‌ بود. من تازه عمق فاجعه رو درک کردم. اتفاق خاصی‌ واسه ماهایی که داخل خوابگاه بودیم نیفتاد. فقط شنیدیم چندتا از دخترهای خوابگاه که تو اون تظاهرات بودند یهو گم شدن و دیگه به خوابگاه برنگشتن.

ادامه ندارد…

Read Full Post »

2013-1

نه روز بعد از افتضاح تاریخی تیم ملی‌ ایران و باخت در مقابل ۱۲۰۰۰۰ تماشاگر امروز محمد مایلی کهن طرفدارهمیشگی رئیس دولت به سرمربی گری تیم ملی‌ منصوب شد. اتفاقی که هرقدر برای ما قابل پیش بینی‌ بود همون قدر هم باورنکردنی به نظر میرسید. آخه کدوم آدم عاقلیه که به عنوان رئیس یک مجموعهٔ زیر ذره بین که تا همین الان هم کلی‌ گند زده بگرده و سوخته‌ترین مهرهٔ ممکن رو بذاره سرمربی تیمی که قراره نکونام (که به رئال مادرید گل زده) و چندتا دیگه از بهترین بازیکنای آسیا توش بازی ‌‌کنن. خنده‌های نخودی و بلاهت آمیز رئیس فدراسیون دیگه حال آدمو به هم می‌زنه. منو یاد لبخند آدم برفیا میندازه نه یاد لبخند مترسکای سر جالیز.

12464_618

آدمی‌ که واسه تصمیم گیری تو حوزهٔ کاری خودش تو این چند روز پیش همه رفت و کسب تکلیف کرد، از سازمان تربیت بدنی گرفته تا مجلس که مبادا پایه‌های ریاست زورکیش سست بشه. آخه عشق است مسافرتای خارج و پولای میلیونی گرفتن. احساسات مردم و غرور ملی‌ کیلویی‌ چند؟!

امیدوارم فردوسی پور امشب مجبور نشه لبخندای زورکی بزنه و از سوابق درخشان مربی جدید تیم ملی دفاع کنه.

پی نوشت1: تا اینجا که تشابهات زیادی بین دایی و مایلی کهن دیده میشه مخصوصا از نظر ادبیات گفتاری!!!

پی نوشت2: جناب مایلی کهن در برنامه نود فرمودند ما تیم ملی رو میاریم سر سفره ها و سجاده های مردم!!! (تبریک به آقای علیرضا رضایی به خاطر پیشگویی درستشون)

Read Full Post »

به خاطر سیزده بدر، ساحل پر است از ما ایرانیها.

در قسمتی‌ از ساحل یک قلعه شنی‌ دیده میشه. خیلی ماهرانه درست شده و البته معلوم نیست کی‌ اونو ساخته.


صحنه اول:

– دخترم، لیداجان بیا، بیا باباجون، بیا کنار این قلعه وایستا ازت عکس بگیرم.

– اِاِاِ بابا، آخه اینو که من نساختم.

– بچه برو اونجا وایسا، خوب من عکس میگیرم که مثلا تو ساختیش.

– آخه بابا..

– حرف نزن دیگه، بخند.

صحنه دوم:

– بابا، بابا، اینو ببین، چه باحاله!

– آره چه خوب ساختنش، خانوم بیا از آرمین عکس بگیر، پسرم بشین اونجا..

– بابا یعنی‌ انگار من ساختمش؟

-آره دیگه، به خاله میگیم تو ساختیش، از کجا می‌خواد بفهمه.

– آخ جون.

صحنه سوم:

– وای اینو ببین، چه قشنگه.

-آره، مهتاب جان بشین کنارش، عسل رو هم بغل بگیر عکستون رو بندازم.

-عسل جون بیا خاله، بیا‌ بغل من.

-خوب آماده، انگار که ارگ بمه!!

در نزدیکی همان قلعه، پدری اروپایی واسه پسر کوچکش با زحمت زیاد خندق گردی ساخت، و از سمت رو به دریا جویی درست کرد تا آب به خندق بریزد ولی‌ بدون هیچ دلیل خاصی‌ کارش و ول کرد، بعد از نیم ساعت هم رفتند. برایم جالب بود که با خالی‌ شدن عرصه، بچه ها و حتی بزرگترها به سمت این خندق حمله ور شدند و تا ویرانی آن آرام ننشستند!

حال سوال این است: چرا ما خلاقیت برای ساخت و تولید نداریم ولی‌ برای استفاده یا بهتر بگم سواستفاده از هیچ فرصتی نمی گذریم؟ چرا قدرت نابودی ما بیشتر از تولید و آبادی ماست؟ به هرحال با ۲ مورد نمیشه قضاوت کرد ولی‌ این فرهنگ ماست که در موقعیتهای مختلف خودش رو نشون میده.

Read Full Post »

Older Posts »