Feeds:
Posts
Comments

Archive for July, 2009

و دوشنبه بیدار شدن از خواب نعمتی بود، رهایی از کابوس‌هایی‌ بود که بیشتر از واقعیت واقعی‌ مینمود. سری به دانشگاه زدیم، زهرا رهنورد آنجا بود. داشت به التماس از دانشجوها خواهش میکرد که در راهپیمایی شرکت نکنند. میگفت مجوز ندادند، میگفت ما نمیخواهیم مادری به عزا بنشیند، میگفت دیشب دانشجوی کوی رو با ساتور کشتند، میگفت اینها تا به دندان مسلح اند، میگفت رحم ندارند..«رهنورد، رهنورد، حمایتت می‌کنیم،» فریادها بلند شد. رهنورد گفت « رهنورد فدای یک تار موی۷۰  میلیون از شما» و باز هم غریو حمایت بود که دانشگاه شنید. با پسرهای کوی صحبتی‌ کردیم. یکی‌ میگفت خودش چند مورد کوری تا آمبولانس رسونده، آخه نامردا گلوله ساچمه ای استفاده میکردن. یکی‌ میگفت مجبورشون کردن رو خرده شیشه‌ها کلاغ پر برن. یکی‌ میگفت با کله پسرها شیشه سکوریت‌ها رو میشکستند، یکی‌ میگفت بسیجیها پشت لباس شخصیها راه افتاده بودن، اونا شناسایی میکردن و لباس شخصی‌ها دستگیر. یکی‌ میگفت یه پسری با تیپ کاملا امروزی با شلوار جین و موهای ژل زده میومد تو اتاقا میگفت اگه خودتون تسلیم بشین کاریتون نداریم، یکی‌ میگفت خدا بهشون رحم کرد چون اتاق کناریشون کوکتل مولوتف داشتن. میگفت اگه انصار اتاق اونا میومدن خونشون ریخته بود. و..و..و…حکایتها زیاد بود. خلاصه حدود ۲ ظهر برگشتیم خوابگاه. غوغایی بود. همه در حال ترک خوابگاه بودند. امتحانات لغو شده بود. یکی‌ گفت: «انصار دیشب داخل ساختمون ها نیومدن، چه تضمینی هست که امشب هم نیان؟» و واقعا تضمینی هم نبود. منم مطمئن نبودم. خوابگاه به سرعت خالی‌ میشد. ما هم مهمترین وسیله هامون رو برداشتیم و رفتیم خونه یکی‌ از دوستان. ساعت حدود ۴ شد. تلویزیون از جمع شدن مردم تو انقلاب و آزادی خبر میداد. از طرفی‌ حرفای رهنورد و از طرفی‌ آنچه ما میدیدیم…نه باید رفت. همین. و رفتیم. و چه خوب که رفتیم. من به چشم دیدم که قرار نیست این بار دانشجوها گوشت قربانی شوند. من به چشم دیدم که این جنبش جنبشی مردمیست نه صرفا دانشجویی. و چه قّوت قلبی بود واسمون. چه آرامشی یافتیم. قدم که برمیداشتم لذت میبردم از زنده بودنم، از بودنم چون قطره ای در این دریا که جز پیش رفتن هیچ نمیخواست. دست که بالا میرفت اشک خود به خود میریخت. دلم می‌خواست تک تک ادم های اونجا رو بغل کنم و بگم تمام ترس و اذیتی که کشیدیم نوش جانمان، میارزید ماندیم و دیدیم این صحنه ها را. مردم از همیشه زیباتر بودند، مهربانتر، مردم تر! شاید هر کدام ما که آنجا بودیم روزی بتونیم کتابی‌ از اون روز بنوسیم و شاید کتابها.

Picture 009

Picture 010

Picture 012

Picture 062

Picture 066

Picture 067

Picture 068

Picture 069

Picture 070

Picture 075

ساعت حدود ۸ بود که رفتیم سمت مترو. از در ورودی که وارد شدیم دوستی‌ زنگ زد و گفت مردی که جلوی او بود همین الان کشته شد. سوار مترو شدیم به سمت صادقیه. مردم همچنان داخل مترو هم سبز بودند. به مقصد که رسیدیم خبری از تاکسی یا اتوبوس نبود. میگفتن میدان صادقیه شلوغه، درگیریه. و دیگر بماند به چه مکافاتی خود رو به خونه رسوندیم. به سلامت.

یک تار موی

Read Full Post »

تئاتر؟

چطور میشه در آن واحد دو جور متناقض بود، چطور میشه هم عصبانی‌ بود و هم نبود؟ هم خوب بود و هم بد بود؟ چطور میشه هم دوست بود و هم نبود؟ امروز تجربه غریبی داشتم. تجربه غریبی از تظاهر. و همش میترسم، میترسم نکنه بعد این همه سال تازه اول راه باشم؟ نکنه من بعد باید تظاهر کردن رو به لیست کارهایی‌ که دوست ندارم ولی‌ مجبورم انجامشون بدم اضافه کنم؟ نکنه این هم جزو همون زندگی‌ واقعیه که میگن؟ نکنه این که میگن زندگی‌ صحنه تئاتره و ما بازیگران آن یعنی‌ همین، یعنی‌ تظاهر؟ چطور می‌تونم لبخند بزنم و تو دلم صحبت از اخم باشه؟ مطمئن نیستم امروز خوب نقش بازی‌ کردم یا نه، ولی‌ میدونم که از نقش بازی‌ کردن متنفرم. استعداد بازیگری ندارم..می‌خوام خودم باشم..خودم..بذار باشم…

Read Full Post »

Hajarian1

ترس بدترین شکنجه است و حاکمان وقت ما دچار این شکنجه اند. میترسند. از همه چیز میترسند، از آدم، از رنگ، از لباس، از صدا، از پارچه،از تلفن، از عکس، از قلم، از حنجره، از همه چیز… میترسند و این ترس چنان پنجه بر جانشان افکنده که دیوانه وار همچو غریقی در دریا دست به هر خس و خاشاکی میافکنند تا شاید این ترس کشنده را تسکین دهند. اس‌ام‌اس قطع میکنند. تلفن قطع میکنند. سبز پوشی را ممنوع میکنند. مهر بر حنجره‌ها میزنند تا مبادا صدای الله اکبری که سی‌ سال پیش نوید بخش آزادی بود باز خبر از شکست شیشهٔ عمر دیگر دیکتاتوری  بدهد. ترس چنان بر جانشان مستولی شده که حتی از فردی همچون سعید حجاریان هم نمی گذرند. او که همچون سهراب دیگر فریادی برای الله اکبر گفتن نداشت، او که دستی‌ و قلمی برای نوشتن نداشت، او که پایی‌ برای تظاهرات نداشت..او را هم گرفتند، نه آنکه جرمی‌ مرتکب شده باشد که تنها جرم او بودنش بود، زنده بودنش..یادآور جنایات ناتمامشان بود. و حال چه فرصتی بهتر از این تا این بار کج را به منزل مقصود ننگین برسانند؟

شما که بر دین، عقیده، و حتی بر خدا مهر انحصاری زدید، شما که امید را و آینده را از ما به پستی دزدیدید، شما که به تاریخ ایمان نیاوردید و ندانستید که هیچ ظلمی پایدار نمانده و نمی ماند، شما که دیر نیست تا به صفحهٔ منفوران تاریخ بپیوندید، آری شما، بدانید‌ که ایران بزرگ است به اندازهٔ هزاران حجاریان، هزاران ندا، هزاران سهراب. شاید اینک به خیال خام خود مردی از بزرگان را به اسارت بردید، اما بدانید‌ که شیرمردی در دستان شماست و شیرمردانی که تاوان هر قطره خون آنان را چه در شکنجه‌ها و چه در کشتارهاتان خواهید داد. دیری نمانده است…ظلم رفتنی است..

Read Full Post »

دلیل؟

گاهی دلیل گم ترین قطعهٔ پازل زندگی ‌هست. گاه باید پذیرفت هرآنچه پیشامد میخوانیمش بدون کنکاشی از دلیل..و اینچنین میشود که معلولی داری بی‌ آنکه علّتی باشد..یا علّتی بیابی‌..گاه باید چشمها را بست و هیچ جور دیگری نگاه نکرد، مبادا که تُنگ بلور گذشته ترک بردارد..چشمها را باید بست و نیندیشید جز به هیچ، جز به پوچ..

Read Full Post »

یکشنبه اما روز پر التهابی بود. صبح حدود ۱۰.۵ زدم بیرون. خیابون کارگر از سر چهارراه تا بالا بسته بود. صحنه هایی که میدیدم عکسهای دوران انقلاب رو یادم میاورد. وسط خیابون تل خاک بود، میله‌های آهنی بزرگ، باجه ی سوخته تلفن..شیشه بیشتره مغازه‌ها شکسته بود، عابر بانکها داغون بودند. بانک کار آفرین مجتمع احسان سوخته بود. و همه اینها حکایت از دیشب داشتند، شبی‌ که شاید بدترین درگیریها رو به خود دیده بود!

شهرداری و نیروی انتظامی‌ ریخته بودن تو خیابون و به سرعت پاکسازی میکردند. تا جایی که می‌تونستم عکس گرفتم. می‌خواستم این صحنه‌ها برای همیشه یادم بمونند. به محض برگشتنم عکسها رو واسه بقیه ایمیل کردم تا شمه ای از اتفاقات دیشب رو ببینند.

بانک کارآفرین مجتمع احسان سوخته بود.

بانک کارآفرین مجتمع احسان سوخته بود.

شیشه های شکسته بانک رفاه

شیشه های شکسته بانک رفاه

Picture 055

نیروی های انتظامی راه رو باز میکردند.

نیروی های انتظامی راه رو باز میکردند.

Picture 053

Picture 059

Picture 057

شیشه های شکسته بانک تجارت

شیشه های شکسته بانک تجارت

سنگهایی هم که به داخل خوابگاه پرتاب میشدند به همین اندازه بودند.

سنگهایی هم که به داخل خوابگاه پرتاب میشدند به همین اندازه بودند.

Picture 083

Picture 082

Picture 056

خوابگاه پسران

خوابگاه پسران

Picture 006

ماموران شهرداری در حال پاکسازی

ماموران شهرداری در حال پاکسازی

ماموران شهرداری در حال پاکسازی

ماموران شهرداری در حال پاکسازی

کسی‌ آروم و قرار نداشت. چی‌ می‌خواد بشه؟ بعضی‌‌ها اطمینان به انقلابی داشتند که به عقیده اونها در شرف اتفاق بود، دلم ولی‌ یه چیز دیگری میگفت. نمیخواستم ناامید باشم ولی‌ بعید میدونستم این راه به جایی‌ برسد. زمان، باید منتظر زمان بود.

هرچه به شب نزدیکتر میشدیم فضا عجیبتر میشد. انگار همه ناخوداگاه متوجه شده بودیم این شب شب متفاوتی خواهد بود. بعضیها خوابگاه رو ترک کردند. ولی‌ ما با جرات اطمینان میدادیم تا زمانی‌ که داخل خوابگاهیم اتفاقی برای ما نخواهد افتاد. میگفتیم برای خودشون هم خوبیت نداره وارد خوابگاه دختران بشن.

-باور کنین حتی انصارهم داخل خوابگاه نمیان!

و ما موندیم، مطمئن از حرفی‌ که زده بودیم.

ظهر خبر وحشتناکی‌ از پردیس مرکزی شنیدیم. لباس شخصی‌‌ها ریختن داخل دانشگاه و آنچه نباید میشد شد. ظاهراً از دانشجوها هم کشته شده بودند.

عصر امیرآباد شمالی قرق نیروی های گارد ویژه شد. به قول یکی‌ به تعداد دانشجوهای خوابگاهها گارد ویژه اون بیرون بود.

اینبار افراد کمتری پشت در جمع شده بودند ولی‌ همه صورتشون را کامل پوشانده بودند. ما هم کتانی هامون و پوشیدیم و روسری یا مقنعه سر کردیم. ظاهراً حتی خودمون هم به حرفمون اطمینان صد در صدی نداشتیم. این شب همه آزموده بودیم! همون اول کار، در فاصله معین ۴ تل برای آتش درست کردیم. حتی کتابهای درسی‌ هم داوطلبانه به کمک اومده بودند. بچه‌ها گفتند آتیش نزنیم تا موقعش برسه.

شعارهای امشب رنگ دیگری داشت: «برادر شهیدم، رای تو پس میگیرم» «محمود جنایت میکنه، رهبر حمایت میکنه» «میکشم میکشم آن که برادرم کشت» «اونی‌ که میگفت عادله، دروغ میگفت قاتله» و الله اکبر که پای ثابت همه شعار‌ها بود.

در کوچک نرده ای باز شد و دو مرد وارد شدن. صحبتهای شد و از بچه ها خواستند متفرق شوند. «مزدور برو گم شو، مزدور برو گم شو» جوابی‌ بود که گرفتند!

بعضی‌ از دخترها سعی‌ میکردند فضا رو آروم نگاه دارند. به محض اینکه صدای «مرگ بر بسیجی‌« یا «مرگ بر ولایت مطلقه» میومد اعتراض میکردند که این شعارها انصار رو تحریک میکنه، انصار شوخی‌ بردار نیستند! خبر اومد که انصار دم خوابگاه چمران هستند و شیشه های ساختمان فیض رو شکستند. بیرون هم مردم همچنان شعار میدادند و آتش روشن میکردند. باز هم نیروها و باز هم گاز شک آور. اینبار آماده بودیم! ماجرا همچنان ادامه داشت تا نزدیک سات ۱۲.۵ حیاط کم کم خلوت شد.

ما تو اتاق بودیم که با سروصدای بچه ها دویدیم حیاط. از آنچه لحظه‌ای از لای نرده های در دیدم سر جام میخکوب شدم. نیروهای گارد ویژه به تعداد بسیار زیاد. تنها جمله ای که به زبونم اومد این بود: «اینهمه نیرو واسه چندتا دختر؟» نیروها به ردیف از جلوی در رد میشدند پاها رو به زمین میکوبیدند و باتوم های خود رو بر نرده‌ها میکوبیدند تا با ایجاد صدای وحشتناکی‌ دختران رو بترسونند. همه در حیاط بودیم. شعار‌ها اوج گرفت که ناگهان فریادی از بالکن اتاقی‌ بلند شد: «انصار اومدن، انصار»

شعار و فریاد، هیاهو و آتش.. سنگ اندازی شروع شد. انصار سنگ میزدند — نه اشتباه شد، سنگ نه، شکسته‌های بلوکه سیمانی که من در عجب بودم که چطور بلندش میکردند و چطور پرتاب؟ مگر دختران چه وسیلهٔ جنگی — نه دفاعی — داشتند؟ تنها وسیلهٔ ما پاهایمان بود برای فرار که آنهم در برابر این وحشی صفتان قدرتی‌ ندارد. ولی‌ دخترها هم سنگ میزدند. دختر ریزه اندامی بود که به نظر جریحه دارتر از همه بود، چون ظاهراً دیگر واژه یی به نام ترس از فرهنگ لغتش پاک شده بود. خیزهای این دختر به سمت در و سنگ اندازیش منو یاد انتفاضه فلسطین مینداخت! همچنان فریاد و گاز و سنگ بود که ناگهان در خوابگاه باز شد. به خودم گفتم وارد نمیشن، لحظه‌ای صبر کردم ولی‌ نه، انصار داخل بودند و آخرین صحنه که قبل از فرار به سمت اتاق دیدیم همین دختر بود که بر خلاف جهت فرار دخترها میدوید، یعنی به سمت در، به سمت انصار، سنگ به دست…

وارد اتاق شدیم و بلافاصله یخچال رو کشیدم پشت در. و منتظر ماندیم. منتظر و ساکت. اندکی‌ گذشت و هیچ سروصدایی نیامد. آروم از در اتاق خارج شدیم. خبری نبود. سرکی به حیاط کشیدیم، آروم بود. از ساختمان خارج شدیم و دیدیم انصار بیرون در هستند و رییس خوابگاه ما و ۲-۳ مرد نگهبان دارن باهاشون صحبت می‌کنن.

بله. اتفاق خاصی‌ نیفتاد. فقط دلها لرزید و ترسید..و از اونجا بود که کابوسهای شبانه شروع شد.

Read Full Post »

تجمع ایرانیان مقیم دبی

پیاده راه مارینا، شنبه 25 جولای: روز اقدام جهانی6

راهپیمایی ایرانیان مقیم دبی

راهپیمایی ایرانیان مقیم دبی

3

5

Picture 303 copy

افراد حاضر در این راهپیمایی مسالمت آمیز با دخالت پلیس متفرق شدند. افراد پلیس پلاکاردهای ایرانیان سبز پوش را گرفتند و حتی از بادکنکهای سبز هم نگذشتند.

4

Read Full Post »

شنبه ۲۳ خرداد خوابگاه فاطمیه

خوابگاه ساکت بود و آروم، انگار که گرد مرده روش پاشیدن. شنبه بود ولی‌ خبری از جنب و جوش و تکاپو نبود. بهت بود و حیرت، احساس ناامنی‌، استیصال، شک و ناراحتی‌. انگار همه منتظر اتفاق عجیبتری بودیم. نگاه هراسان و پرسوال و گاهی چشمهایی که معلوم نبود از بیخوابی قرمز شده یا از گریه و شاید هم از هردو، تنها کانال‌های ارتباطی‌ بودن. ساعتها همینطور میگذشت بدون اینکه کسی‌ جوابی‌ واسه سوالش پیدا کنه: چطور ممکنه؟ من یک سوال کوچیک داشتم: تو خوابگاه فاطمیه حدود ۲۰۰۰ نفر زندگی‌ می‌کنن اگه فرض کنیم ۵۰۰ نفرشون رفتن خونه‌ها شون پس از ۱۵۰۰ نفر چرا ۲۰ نفر نیومدن تو حیاط شادمانی کنن؟ ماها حتی لباس و آهنگ رقص و شادمانیمون رو هم از چند روز پیش آماده کرده بودیم. مگه ممکنه ۲۴ میلیون نفر رای بدن و با خبر پیروزی کاندیداشون تو همین جامعهٔ ۱۵۰۰ نفری ۲۰ نفر — نه ۱۰ نفر —  پیدا نشه بیان شادمانی کنن؟ چطور ممکنه؟ چطور ممکنه؟ چطور ممکنه؟

ظهر تا عصر خبرهایی از گوشه کنار رسید.

-مردم تو میدونا جمع شدن

-درگیری شده

-کتک میزنن

-چند نفر کشته شدن

و بالاخره

-امشب برنامه داریم

عصر بچه هایی که تو پردیس مرکزی بودن خبر از شلوغی اونجا آوردن. دانشجوها اعتراض می‌کنن و لباس شخصی‌‌ها از بیرون در دانشگاه سنگ اندازی می‌کنن.

بعد از نماز مغرب بود که دیدیم حدود ۱۵ نفر از نمازخونهٔ خوابگاه (بیت الزهرا) اومدن تو حیاط و شعار میدن «احمدی جونمی، رییس جمهورمی» ولی‌ یک دور کامل هم تو حیاط نزده جمع کردن رفتن. من خودم چیزی نشنیدم ولی‌ می گفتن خیلی‌ فحش خورده بودن!

ساعت حدود ۹.۵ شب بود که نزدیک سیصد نفری از دخترها پشت در خوابگاه جمع شدند، دورتر تقریبا به همون تعداد دخترا با لباس راحتی‌ ایستاده بودن، بعضیها واسه تماشا بعضی‌‌ها هم واسه حمایت. به هر حال تجربه ثابت کرده احتیاط شرط عقله.

«دولت کودتا، استعفا، استعفا» «مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر» «دروغگو، دروغگو، تقلب، تقلب» «دانشجوی با غیرت حمایت، حمایت» «هموطن تهرانی‌، حمایت، حمایت» ساعتی‌ نگذشته بود که سروصدایی از بیرون آمد. ظاهراً مردم پشت در جمع شده بودن. حالا دیگه هر دو گروه باهم و هماهنگ شعار میدادن. ترانه های‌ ای ایران مرز پرگهر و یار دبستانی من هم چندباری خونده شد. تا اینکه با فشار مردم خیابون در خوابگاه باز شد ولی‌ هیچکس از جاش تکون نخورد. نه اونا اومدن داخل و نه دخترا بیرون رفتن. بیرون آتش روشن شده بود، نمیدونستیم واسه چی‌! ناگهان هیاهویی بپا شد. فریادها به آسمون رسید «مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر بسیجی‌» گارد ویژه بود. در خوابگاه بلافاصله بسته شد. فریادها بلندتر و بلندتر میشد. «مرگ بر دیکتاتور» بیرون هیاهو بود فریاد درد  بود و شعار. تیراندازی شد نمیدونستیم هوایی‌ یا به ملت. فریادها هم بلندتر و بلندتر میشد. ناگهان صدای وحشتناکی‌ اومد و دود همه جا رو گرفت. دخترها پراکنده شدن. دونفر زمین افتاده بودن. چشمهام بدجور میسوخت.

-گاز اشک آور زدن

-آتیش روشن کنین، دود درست کنین

بلافاصله آتشی روشن شد. از بالکن اتاق‌ها کاغذ و کتاب و پلاستیک مینداختن پایین. همه جمع شدیم دور آتش. دختری که گاز اشک آور جلو پاش افتاده بود حالش بد بود. یکی‌ دیگه هم میگفت چیز محکمی خورده به قوزک پاش، نمیتونست راه بره. یکی‌ گفت گلوله مشقی بوده.

دخترها دوباره جمع شدن.  و باز هم شعار و فریاد. کمی‌ که گذشت یهو هرکسی به سویی دوید، چند نفر مرد اومده بودن داخل خوابگاه، بی‌ شک با هماهنگی‌ بود. یکیشون کت شلوار قهوه ای تنش بود و همچنان که دنبال دخترها میدوید یه دستبند هم تو دستش بالا سرش میچرخوند و نعره می‌کشید. پلشت‌ترین صحنه ای بود که دیدم. پشت درختی ایستادم تا قیافه شو خوب ببینم و به خاطر بسپارم. از این ریشوهای احمق بود، و لذتی که از این کار کثیفش میبرد حد و حصر نداشت. از فرار دخترها خوشش اومده بود، از ترسی‌ که به دلشون انداخته بود سرمست بود. نفرت چیز خوبی‌ نیست، روح آدمی‌ رو خراب میکنه ولی‌ جز این هیچ احساسی‌ نسبت به این قیافه ندارم، هیچ.

بعد از این دیگه هیاهو کمتر و کمتر شد، ملت تو خیابون هم پراکنده شدن و آتش‌های روشن کم سوتر…البته تا فردا..

نفر

Read Full Post »