Feeds:
Posts
Comments

Archive for August, 2009

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر!‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

نوجوان بودم که این شعر چنان بر دل‌ نشست که دیگر رأی رفتن نداشت. استاد، میدانم که میدانی هوس سفر دیگر نه از غبار این بیابان که از طوفان خانه‌خراب‌کنی است که روح میفرساید و جان می‌گیرد. دلمان به خاشاکی خوش بود که شکوفه می‌پنداشتیمش. ولی‌..ولی‌ کویر وحشت ما دیگر حتا خواب شکوفه و باران هم نمی‌بیند. هوا سخت دلگیر است این روزها. پاهامان بسته، لبهامان خشکیده، سوز آفتاب را دیگر تاب نداریم انگار. هوس سفر دارم استاد..اما.. مگر می‌شود گَون بود و نسیم‌وار زندگی‌ کرد؟ مگر می‌شود پای‌بسته بود و به سرایی دیگر دل‌ خوش کرد. سفرت به خیر استاد. ولی..نه نامه‌ای برسان و نه سلامی‌. تکه ابری دیده‌ام، باران در راه است.

Advertisements

Read Full Post »

حوصله

حوصله که میرود هیچ چیز جایش نمی نشیند. فکر هم کم صبر میشود، مرغ پرکنده میشود. همه‌جا سرک میکشد. آرام و قرار ندارد دیگر. فکر که بیقرار میشود تاریکترین گوشه ها را هم میگردد. شاید که آرامشی بیابد. آرامش که نه عوضش بهانه‌ها می‌یابد. در این گشت و گذارها و گوشه نشینی‌هایش نگاهی‌ مدام سنگینی اش را بیشتر و بیشتر می‌کند. فکر میچرخد همچنان. هر چه می‌بیند دستی‌ میاویزد. آشفته تر میشود. کاه کوه میشود. و آن‌ نگاه همچنان سنگین…فکر که طوفان زده میشود جزیرهٔ آرامشش را هم می آشوبد. تندبادی به راه میاندازد. چه میشود فکر است و آشفته بازار! میازارد جزیره‌ آرامشم را. زیر آن‌ نگاههای سنگین که از هر گوشه مرا می پاید. او که میاید، جزیره ام را میگویم، فکر هم آرام تر میشود. ولی‌ چه کند که طوفانیست و همه‌جا را به هم میریزد. وآن‌ نگاه…

فکر که آرامتر میشود. چشم برمی گرداند و صاحب آن نگاهها را می یابد. لبخندی به لب..میگوید من اینجایم..همیشه هستم..عشق همیشه زنده است..

Read Full Post »

دیگر همه مان میدانیم نویسنده این خزعبلات به اصطلاح کیفرخواست و دفاعیات چه کسانی‌ هستند. از ساختگی بودن و مضحک بودن این نمایش حال به هم زن همین بس که هیچ عقل سلیمی آن‌ را قبول نمیکند. فقط نمی دانم از کدام درد باید گفت..درد آنان که به اصطلاح اعتراف میکنند..درد خانواده هایی که عزیزان دربندشان را به جرم آزادیخواهی در مسلخ می‌بینند..درد بی عقلی و بیرحمی موجودی که خودش را انسان میداند..درد خودم که دستم از همه جا کوتاه است و جز کابوس‌های شبانه کاری از دستم بر نمیآید… . ولی درد واقعی بیدادگاه نیست. درد واقعی تجاوز به ناموس ملت است. درد واقعی نزد آنان است که عزیزانشان زنده به گور شدند. به قول مسیح علینژاد، دادگاه و هلو و کابینه را رها کنید، دارند زندادنیان را زنده به گور می کنند. فریاد هم کم است از این درد و به قول دوستی‌: جای آن‌ است که خون موج زند در دل لعل..

میدانم هر کس که این نمایشها را دیده جز نفرت و حسرت و نفرین چیزی برای گفتن نداشت. ولی‌ می‌خواهم به میرحسین بگویم که آماده باشد. طراحان این سناریو دارند برای دستگیری فردی که به خیالشان رهبر این جنبش است زمینه سازی می کنند. خواسته اند نهایت همه انشاهای دفاعیات برسد به محکومیت میرحسین. چشمی که کور باشد حداقل به معجزه ای بینا میشود ولی آنکه خود را به کوری میزند حتی خدا هم نمی تواند بینایش کند. نمی بینند که سبز بودن از فردیت گذشته! الان هر کدام از سبزاندیشان، میر و شیخ این جریانند. دنبال چه میگردند؟ اینان چرا نمی فهمند با این نمایشها و محکومیتها شاید فریادها برای چندی خاموش شود ولی مگر آزادی از واژگان فارسی پاک میشود که این جنبش هم ابتر بماند؟

Read Full Post »

راستش میخواستم مطلبی بنویسم و به این نامه لینک بدم ولی دیدم خود این نامه کاملا گویاست و نیازی به مطلب من نیست. این بود که متن کامل نامه را از سایت موج کمپ اینجا آوردم.


دل‌نوشته دختر ابطحی به پدر دربندش به مناسبت ماه مبارک رمضان

فاطمه ابطحی، دختر محمدعلی ابطحی، در دل‌نوشته‌ای خطاب به پدرش، دلتنگی‌ها و نگرانی‌ها از وضعیت پدر دربندش را نوشته است. متن کامل این دل‌نوشته که در صفحه شخصی فیس‌بوک وی منتشر شده به شرح زیر است:


بابای مهربانم
سلام…در شصت و هشتمین روز نبودنت که همزمان است با روز اول ماه رحمتش، تفألی به حافظ زدم تا به بهانه اش برایت بنگارم
طایر دولت اگر باز گذاری بکند/ یار باز آید و با وصل قراری بکند

برای لحظه های شاد با تو بودن دلتنگم…این ماه بر ما و تو سخت تر از تصور می گذرد اگر نباشی…
من و خواهرانم به همراه فاطمه و زینب امین زاده، عارفه و فاطمه تاجزاده،مهدی و محمد میردامادی و دیگر فرزندان زندانیان عزیز، دعا میکنیم و دلتنگیم…
دلتنگ پرنده اقبالیم که باز هم سری به خانه هامان بزند….
بابا، پشت میز کارت نشسته ام، همان میزی که ساعتها را پشت آن می گذراندی، می خواندی و می نوشتی و وبلاگت را به روز می کردی…
پشت همان میزی نشسته ام که نیمه شبی که آمدند و تو را بردند، تمام وسایلت را از روی آن جمع کردند و با خود بردند…حالا من هستم و اتاقت و این میز و برگه های نامه ام به تو و اشک هایی که روی شیشه میز می غلتد….
پشت میز کارت نشسته ام و به سال گذشته می اندیشم که روز اول ماه مبارک،درست در همین ساعات نزدیک به سحر، با همسرم سرزده به خانه ات آمدیم و ذوقی را در چشمانت دیدم که این روزها عمیق دلتنگش هستم…

دیده را راستگه در و گهر گرچه نماند/ بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

بابا، باز دیدمت،دیدمت که چه سان تکیده و رنجور بودی و با لبخندهایت می خواستی ما را قانع کنی که حالت خوب است….
لبخندهایی تلخ که ناگهان از بین می رفت و دلهره ای غریب و نا خواسته در چهره ات جایگزینش می شد را دیدم..اما تو خود ندیدی…
ندیدی بابا، ندیدی که صورت ماهت چگونه پر از چین شده…
گفتی که موفق نشدی چهره خود را پس از دستگیری ات ببینی…
اگر دیده بودی، دلیل اشک های بی امان مرا، دلیل بغض مادر را که فرو می خورد، دلیل بند آمدن نفس فریده ات،دختر کوچک دردانه ات، را در آغوشت می دانستی…
بابا، چین و چروک صورت خود را ندیدی، اما دیدی که چگونه 18 کیلو از وزنت در 50 روز کم شد…دیدی که چه بر سرت رفته که نیمه های شب نیمه شعبان از درد کلیه در سلولت به خود پیچیدی و به بیمارستان رفتی تا سنگ کلیه ات را مداوا کنی؟
سنگ کلیه ای که تا به حال نداشتی و یادمان نمی آید حتی یک بار هم کلیه ات کوچکترین مشکلی داشته باشد؟ و شاید این فقط یکی از دردهایی بوده که داشتی و به گوشمان رسیده…

کس نیارد بر او دم زدن از قصه ما/ مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

پدرم، می دانم که نمی دانی که چه بر ما گذشته و می دانم که نمی دانم بر تو چه گذشته است.
این یک ماه اخیر، پس از دیدن چهره تکیده ات، دستان لرزانت و نوشته های دیکته شده در دستت بر صفحه به اصطلاح ملی…به ما سخت گدشته بابا، عجیب سخت…
گفتند نگویید…ننویسید…اگر می نویسید هم….چنان بنویسید ….
یک ماهی است سکوت کردیم…

کو کریمی که ز بزم طربش غم زده ای/ جرعه ای در کشد و دفع خماری بکند

دیدمت پدر…باز هم دیدمت.اما لب نگشودم…نمی توانستم بگویم که رفتیم…سوئیت (!) بابا را دیدیم، تلویزیون و یخچالش را دیدیم، بازجوی مهربانش را دیدیم…بازجویی که لحظه ای تنهایمان نگذاشت و کمتر مجال حرفمان داد…
چه می گفتم؟
وقتی مرا ، خواهرانم را و مادرم را به اتاقت آوردند تا به ما بفهمانند(!)جای تو خوب است و وقتی از تو از تلویزیون پرسیدیم گفتی حوصله اش را ندارم…
چه می گفتم بابا؟ از یخچال پر از قرصت؟؟؟؟؟؟
چه می گفتم بابای نازم؟ از این که بعد از آن روز که در آن به اصطلاح دادگاه آوردندت لحظه ها بر تو چه سخت تر می گذرد و شرایط برای ما دشوارتر شده است؟
می گفتم صدایت در تماسی که با منزل داشتی سنگیت تر و رنجور تر است؟
چه می گفتم؟ وقتی در لحظه خداحافظی، آن لحظه که مقابل چشمانم در اتاق به رویت قفل زده شد و من در چشمانت دیدم که نمی خواستی من این لحظه را ببینم…نمی خواستی من، فائزه،مادرم وبه خصوص فریده ات ببیند…
در آن لحظه، آن چنان بغضی گلویم را فشرد که به محض خروج از اوین تا منزل گریستم و گریستم و هر شب می گریم
نمی دانستم چرا به ما چنین کردند، با تو و غرور پدرانه ات…چرا؟
مگر اتاق ملاقات چه عیبی داشت؟ که این گونه هر ساعت و هر دقیقه سلولت را تجسم نکنم و حالتی که بر تو آنجا می رود؟
دو روز بعد، وقتی هنوز رنجور چهره ات بودیم، وقتی هنوز صدای قفل های در سلولت مغزهایمان را می خراشید…فهمیدم، فهمیدم چرا به ما چنین کردند…
خبر رسانی شد که ابطحی با خانواده اش شام خورده و اتافش تلویزیون دارد!
اما سخنان بازجو، تشویش تو و اینکه حواست باشد کمی لبخند چاشنی اش کنی تا ما نگرانت نباشیم، اجازه نداد حتی بفهمی که شام را با ما بوده ای….
پس چرا از خانه و تلویزیونت آنقدر سر ذوق نیامده ای که خوشحال باشی؟
نمایش این ها کی تمام می شود پس بابا؟

شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

هر مردی که می شناختم، در این 68 روز از خود بیرون آمد و کاری کرد… تلاشی برای آزادی تو و دوستان در بند دیگرت

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب/ بازی چرخ یکی زین همه باری بکند

من، یا بهتر بگویم همه دوستداران تو و مهربانی، مرگ نمی پسندیم، حتی مرگ عدو…
ما وصل می خواهیم. وصل تو و بقیه زندانی ها به خانواده هایتان در این شب های عزیز…

حافظا گر نروی از در او هم روزی/ گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

نازنین، روزها سخت تر و سخت تر می شود…
بابای گلم، من شب بیست و یکم ماه مبارک کنار تو هستم…
می دانم…
مطمئنم بابا…
آخر می دانی، هر سال بعد از مراسم احیا که هر کدام از فامیل به جایی می روند که در آن جا دل هایشان آرام می گیرد، برای سحری به خانه مان می آیند و منتظرت می شوند تا بعد از مراسم احیا،که دلت هر شب قدر تو را به مرقد امام می کشد، با دست پر به خانه بیایی و سحری کنار هم باشیم…
بابا، نمی شود نباشی…دل هایمان طاقت نمی آورد…
آن قدر خدا را به علی اش قسم می دهم تا تو را برایمان بفرستد.
راستی عزیز دل:
افطارامشب ما و تو یکی دو دیوار با هم فاصله خواهیم داشت…

امشب اولین افطار رمضان مقابل زندان اوین با همه خانواده های دوستان در بندت و دوستدارانتان همراه می شوم و کنار شما افطار خواهیم کرد و دست دعا برای خدایی بلند می کنیم که فرموده است:

وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُکَ إِلاَّ بِاللّهِ وَلاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلاَ تَکُ فِي ضَيْقٍ مِّمَّا يَمْکُرُونَ

صبر کن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد! و بخاطر [کارهاى] آنها، اندوهگين و دلسرد مشو! و از توطئههاى آنها، در تنگنا قرار مگير!

پ.ن. این نامه همسر محمدرضا جلایی پور به صادق لاریجانی است. این هم نامه اش به زهرا رهنورد. فریاد هم کم است از این درد..

Read Full Post »

احمدی نژاد: من به آقای لنکرانی علاقه خاصی دارم. یه جایی گفتم ایشون مثل هلو میمونه آدم دلش میخواد بخوردش.

هر دم از این باغی بری میرسد. من همین جا هرگونه آشنایی و هموطنی با این مثلا آدم رو تکذیب میکنم. اگر این آدمه بنده با افتخار اعلام میدارم آدم نیستم. آخیش.

Read Full Post »

باری از ترس گفته بودم که شکنجه ای جانکاه هست و خائنان گرفتار آن. گفته بودم میترسند، از همه چیز، و قلم هم.

راه به جایی‌ نمی برید، دست و پای بیخود می زنید. قلم‌ها را بشکنید، کاغذها را پاره کنید، روزنامه‌ها را ببندید. اگر پنداشته اید که «راه سبز امید» به توقیف «ترانه» و روزنامه ای، ولو وزین تر از کل دولت پوشالی شما، به بن‌بست می‌رسد، زهی خیال باطل. نوشته را می کشید با کلمه چه می‌کنید؟ کلام را چگونه بیکلامش می‌کنید؟ کجای کارید که ما با شکسته‌های قلم مینویسیم. پس بشکنید که قلمهامان تیزتر میشود، فریاد زنید که فریادهامان بلندتر میشود. زندانی کنید، بکشید که به جای یک نفر دهها نفر به پا می خیزند. عمر شب که به ابد نیست، سپیده دمان در راه است و بیهوده مپندارید که «اعتماد ملی‌» مان خللی بردارد. ما مسلحیم، سلاح ما قلم ماست، و قلم ما نیزه ای بر گلوی دروغ و خیانت است. پس هشدار که این نیزه‌ها را تیزتر میکنید‌ و زخم خود را عمیقتر.

پای صندوق‌ها که بودیم رای مان سبز بود یا سفید. امیدمان به موسوی بود یا به کروبی. ولی‌ بدانید‌ که حال امید ما خود ماییم. اگر موسوی و کروبی اشاره به راهی‌ برای آزادی کردند این ماییم که با جان و دل‌ پای در راه نهادیم. اگر اشارات شیخ ما را تاب ندارید، بدانید‌ که ایران فریاد است امروز، فریاد کروبی‌ها و موسوی ها. بیهوده به دنبال فرد میگردید، چشم باز کنید تا این جمع را ببینید. سیل را ببینید. ویرانیتان نزدیک است.

پ.ن.1 و خبرنگاری رفت..

پ.ن.2 اعتماد ملی امروز منتشر شد.ولی ظاهرا توقیف شد دوباره.

پ.ن.3 این دو مقاله را از دست ندهید.

Read Full Post »

خبرنگار

چند روز پیش روز خبرنگار بود. دلم بدجور هوای روزنامه رو کرد. نمیدونم امسال هم سر ساعت ۳ بچه ها جمع شدند و یکی‌ مثل ثمره هاشمی‌ واسشون سخنرانی‌ کرد و بعدش نفری یه تقدیر نامه با یه کارت هدیه پارسیان ۱۰ تومنی که فقط میتونی‌ ۹ تومنش رو خرج کنی‌ دادند و تموم؟ نمیدونم امسال هم شیطنت بچه‌ها حواس سخنران رو پرت کرد یا نه؟ روزنامه کاملا راستی‌ با خبرنگارهای کاملا ضد راستی‌! جالبه نه! حقیقتش تجربه روزنامه بهم ثابت کرد هیچوقت به کارمندهای چنین مراکز و دفاتری به چشم بد نگاه نکنم. یادم نمیره چند بار به روزنامه زنگ زدند و فحش دادند و حتی اشک یکی‌ از بچه ها در اومد! بیچاره به خاطر کار مجبور بود مطابق میل روزنامه لباس بپوشد و آرایش رو– به قول خودش با آرایش به دنیا اومده بود! – کاملا فراموش کند. تازه اون موقع اتفاق خاصی‌ نیفتاده بود. ولی‌ الان بعد از این همه تقلب و کشت و کشتار، میبینم که کارمندهای صدا و سیما، روزنامه ها، مراکز دولتی –البته کسانی‌ که خط فکریشون با دولت یکی‌ نیست-چقدر اذیت میشوند. واقعا چه انتظاری از اونا داریم؟ انتظار داریم از کار بیکار بشن و خانواده شون رو به بی‌ پولی‌ و بدبختی بندازند؟ کاش قبل از هر کاری یه کم فکر کنیم و خودمون رو جای اونا بذاریم. من با کسانی‌ که موافق‌ دولت و سیستم هستند کاری ندارم، حرفم بر سر کسانیه که به خاطر شرایط مالی مجبورند واسه جایی کار کنند که با خط و زمینه فکریشون اختلاف صد در صد دارد. کاش بیشتر فکر کنیم.

Read Full Post »

Older Posts »