Feeds:
Posts
Comments

Archive for February, 2010

چه خیال کردند، که خورشید همیشه پشت ابر می ماند تا سایه بندازد بر جنایتهایشان؟ وحشتناک بود، هست…شک نکردم به خوی وحشیگری شان، هیچوقت. چطور می شود آنچه را چشم دیده انکار کرد؟ بعد از ۳۰ سال دیگر چه رنگی‌ به‌ حنایشان مانده؟ و چه رویی دارند که هنوز هم دروغ، دروغ، و باز هم دروغ..

همه می دانستیم که فاجعه بود و چه راحت انکارش می کردند. حال به چشم  خود ببینند آنان که  انکار را راحت ترین راه برای آسایش خیال می دیدند. ما که می دانستیم..ما‌ که می دانستیم.

واژه‌ها هم کم می آورند…مرگ چه کم سزایی است شماها را..چه سزاوار است جز ننگ، نفرین و بدترین ها.

شک ندارم به عدالت روزگار..شک ندارم دور نیست روز محاکمه تک تک جانی ها..آخرت پیشکش..جزایتان را همین دنیا خواهید دید.

Read Full Post »

کاملا‌ متفاوت بود، متفاوت از هر آنچه تا آن زمان شنیده بودم. برایم فوق‌العاده بود، نواختن دو نی باهم به نظر کار هرکسی نبود و هنر می‌خواست، هنری اصیل، هنری که در خون باید جستش. و این هنر از بلوچستان بود. جایی‌ که اسمی بیش برایم نبود. آز آن روز بود که بلوچستان نامی متفاوت شد.

۴-۵ سال از آن روزی که دونی نوازان در خوابگاه ما نواختند می‌گذرد. آن نوا و سپید ردا پوشان تقریبا از یادم رفته بودند تا اینکه خبری خواندم.

کمال خان هوت

کمال خان هوت خواننده بلوچستان در گذشت. این خبرها چقدر کوتاهند همیشه. او رفت.

نمی شناختمش ولی‌ خبر می گفت «برجسته» بود، «بزرگترین» بود و «حافظ فرهنگ اساطیر منطقه خود» بود. تنبوک می نواخت، و می گویند عالی‌ می نواخت.

عجیب است، این همه رسانه داریم و ادعا، ولی‌ حتی بزرگترین خواننده بلوچ که هیچ شهر خودمان را هم شاید نشناسیم. آذربایجان، خراسان، فارس، بلوچستان، هر کدام دنیایی کشف نشدنی‌ هستند برای ما نسل جوان. مایی که همه زندگی مان، حرفمان، فکرمان تبدیل به مشکل شده است. از پدرانمان فرهنگ، زبان و موسیقی‌ به ارث بردیم ولی‌ برای فرزندانمان هیچ نداریم به گمانم. زبانمان که رفته رفته به لهجه تبدیل می شود، فرهنگمان که نمیدانم اصلا از کجاست. موسیقی‌ هم که…عاشیق ها و ملّا کمال‌ها کم کم به افسانه تبدیل می شوند. مانده‌ام چه لالایی برای فرزندانمان خواهیم خواند؟ به چه زبانی؟ ترکی‌، گیلکی، کردی، لری، فارسی یا شاید هم انگلیسی‌؟

خیلی‌ وقت‌ها یادمان می رود فرهنگ ما، زبان ما، موسیقی‌ ما، میراث گذشتگان ماست که بدان مباهات می کنیم، مانده‌ام نسل بعد از ما به چه می‌خواهد مباهات کند اگر امانتداران خوبی‌ نباشیم.

کمال خان عالی می نواخت..عالی می خواند.

Read Full Post »

پولدین!

بچه که بودم هربار با مامان می رفتم امامزاده همه شوقم این بود که داخل ضریح پول بندازم. یادم هست کسانی‌ که می خواستند جایی مثل مشهد یا سوریه بروند مامانم بهشون یه پولی‌ میداد که بندازند تو ضریحِ حرم.

نمی‌خواهم حساب کتاب کنم ببینم تا حالا چند تومن شده ولی‌ می دونم مامانِ من یکی‌ از میلیونها آدمی‌ هست که به نذر و نیاز و پول تو ضریح انداختن معتقدند.

چند سال پیش کریس راک، کمدین آمریکایی، مستندی ساخت که در بخشی به کلاه گیس و قیمت و منبع اون پرداخته است. شاید ندانید که دختران هندی در معابد هند، موهای خودشون رو از ته می تراشند و با تقدیم اون به معبد، بندگی خودشون رو ابراز می‌کنند. جالب است که هیچکدام خبر از سرنوشت این موها ندارند. نمیدانند که همین معبد با تجارت موهای اونها سودهای کلانی به جیب میزنند. یکم ناراحت شدید نه؟ هنوز مونده! این معبد اگر سودهای بدست آمده رو خرج همین ملت می کرد زندگیِ‌ شاید هزاران نفر زیرورو می شد، ولی‌ این پولها به جیب مردم نمی‌رود. پس کجا میرود؟

چطوره همین سوال رو در مورد حرم امام رضا یا جمکران یا نه… امامزاده محلّه هامون بکنیم. این همه پول واقعا کجا میرود؟ آیا مطمئنیم که همه این پولها به دست مردمِ نیازمند میرسه؟

دین شاید به خودیِ خود جنبه های مثبت زیادی داشته باشد ولی‌ وقتی‌ به این صورت به راه کلاهبرداری از مردم تبدیل میشه واقعا جای تاسف دارد. تازه باید دید دیگه چه هزینه هایی واسه دینمون پرداخت می‌کنیم بدون اینکه از سرنوشت این هزینه ها کوچکترین خبری داشته باشیم.

پ.ن. پولدین واژه ساخته خودمه!! یعنی جایی که مرزی بین پول و دین پیدا نیست و این دو کاملا با هم آمیخته اند.

Read Full Post »

این هم از بیست و دو بهمن. گذشت..باز هم کشته..باز هم زخمی..باز هم ناله و فغان مادر…باز هم اشکِ دردِ پدر..و تو…و تو..که مرگ بر تو باد.

«صدای انقلاب شما را شنیدم» ..جرات داشته باش، بیا، چشم تو چشم ملتی‌ کن که از تو نفرت دارن و بگو، بگو که صدای انقلاب ما را شنیدی.

وای که اگر گوش شنوا داشتی، اگر چشم دیدن داشتی..ندا را می دیدی و فریادِ «با من بمونِ» پیرمردی رو می شنیدی که جانش با روح ندا از تن‌ به در می آمد، اگر بویی…فقط بویی از انسانیت بُرده بودی سهراب رو می دیدی و مظلومیت مادرش رو، اگر ذره ای از آنچه ادعایش رو داری باور داشتی، نمی گذاشتی پسر ۱۹ ساله ای مرگ رو به مضحک ترین اتهامات ببیند.

وای که کوری، و من حسرت به دلم خواهم ماند که ذره ای انسانیت، ذره ای شرف در وجودت پیدا بشه. چی‌ می شد به جای اشک تمساحت، فریاد ما رو می‌زدی اون روز؟ چی‌ می شد همون تقدسی رو که سالها پیش بِهِش باور داشتم رو به نمایش می گذاشتی و از عدالت حرف می‌زدی نه کشت و کشتار؟

ننگ بر تو باد، ننگ بر تو که به داغ دل مادرهایی راضی‌ شدی که به صدقه سرِ آنها روی این تخت جا خوش کردی. مرگ بر تو..مرگ بر تو خامنه ای.

مهم نیست امروز چند نفر سبز بیرون بودند. مهم این است که تو به ته خط رسیدی..مهم این است که مادری عزادار و پدری دلشکسته در این سرزمین تورو نفرین کرده..چاره ای نیست جز رفتنت..مُردَنت…نابودیت، چاره ای نیست جز مرگَت….

Read Full Post »