Feeds:
Posts
Comments

Archive for August, 2010

وقتی‌ اختیار عقل را از دست بدهی، فرقی‌ نمیکند زن باشی‌ یا مرد، غنی باشی‌ یا فقیر، باسواد باشی‌ یا امی، خداپرست باشی‌ یا شیطان پرست، مسیحی‌ باشی‌ یا حتی مسلمان..فرقی‌ نمیکند. و صد البته آدمی‌ فقط با مستی لایعقل نمیشود، که ‌ای کاش فقط همین بود. کاش شرابِ مستی همه ما، همین خوشه انگوری یا گیلاسی بود و بس. چه بسا که این بی‌عقلیها به نیمه خوابی‌ هم شاید که به هوشیاری برسد، چه کنیم با لایعقلی همیشگی‌؟ چه کنیم اگر که دیوانه نباشیم عاقل هم نیستیم؟

از همان بچگی شکاک بودم و تازه می‌فهمم خدا شکاکان را نفرین نکرده، بلکه به مدال عقل مفتخرشان کرده. عقلی که حاضر نیست به راحتی‌ زیر بار توهماتی برود که فقط به کوری می‌انجامد و کوردلی‌.

و اما اصل مطلب: مذهب.
لازم نیست از بچگی در مرداب باورهای عمیق مذهبی‌ بزرگ شویم، حتا ۲۰-۳۰ سال هم کافیست تا مرد آزاد اندیشِ سی ساله به پیرمرد «بد»مذهبی ۵۰-۶۰ ساله‌ای تبدیل شود که رستگاری فرزندانش را در همین مرداب کوچک می‌بیند، غافل از اینکه این مرداب حال دیگر باتلاقی شده که نه جسم آدمیان که روح و عقلشان را می‌بلعد.
نه‌، فکر نکنید منظورم ستایش بی‌دینی‌ است. هر کسی‌ آزاد است در انتخاب راه خود، من هم معتقدم به خدا، به نیرویی برتر که امید به او کمکم می‌کند فردا را کمی‌ روشنتر ببینم. حرف من بر سر غرق شدن در مذهب است یا به عبارتی دیگر: خرمذهبی.


ده سال پیش اگر کسی‌ میگفت باور کورکورانه به هر چیزی عقل آدمی‌ را زایل می‌کند به او اَنگ نامسلمانی میزدم. ولی‌ حال می‌بینم اگر در این باتلاق وارد شوی همه چیزت را از دست می‌دهی‌ حتا عقلت را.
عکس مادری که با افتخار خنجر آلوده به خون کودکش را به دست گرفته فراموش نمی‌شود. ولی‌ لایعقلی باز هم به این نیست که فرق کودکت را بشکافی و بدان افتخار کنی‌.
چند نفر از ما، پدر یا مادرمان بیمار است و به اصرار روزه می‌گیرد؟ پیر است و روزه می‌گیرد؟ تغذیه سالم ندارد و روزه می‌گیرد؟


«مادر جون، دلم نمیاد روز نگیرم، آخه سالی‌ یک بار بیشتر که نیست.»

و چه بی‌حاصل همیشه اصرار می‌کنیم که پدر من، مادر من، خود اسلام هم گفته اگر نمیتوانی‌ روزه بر تو لازم نیست. چه فایده. افسوس که نمی‌توان احساس گناهی‌ را که از روزه نگرفتن گریبانگیرشان میشود درمانی یافت. احساس گناه از روزه نگرفتن؟! جالب است، جوان که بودند روزه نمی‌گرفتند! پدر و مادرمان را می‌گویم. و حال خود را گناهکار می‌بینند اگر به سلامت خود کمی بیشتر از دین و مذهب بها دهند. این احساس گناه، حاصل سالها زحمت شبانه روزی جماعتی است که خیرشان در «خرمذهبی‌« بودن ماست ، و‌ زحمات این جماعت چه پاسخی داده. خودشان هم چنین انتظاری نداشتند به گمانم.

در مستی مدام و لایعقلی روز و شبیم. غرق می‌شویم در باورها و اعتقاداتمان و حواسمان نیست که مهر مادری و پدری، عشق خواهری و برادری و حتی آدمیت خود را هم چشم بسته به مشتی باور می‌فروشیم..باورهایی که خود خدا هم شک دارم باورشان داشته باشد…و بهایی پای آن می‌ریزیم که خدا هم خنده‌اش میگیرد..شاید هم گریه‌اش!

Read Full Post »

مات و مبهوت مانده بودم در عجب. حتا عکس‌العمل هم خشکش زده بود، همه چشمها خیره بر دهان او مانده بود، و شاید بقیه هم مثل من نمی‌دانستند که درست شنیده‌اند یا نه!!

مدام شخصیتهای کتاب «سور بز» جلوی چشمم رژه می‌رفتند و به من می خندیدند، می‌شنیدم که می‌گویند: «دیدی بر سر مملکتِ تو هم همان می‌رود که بر سر ما رفت؟ دیدی باورت نمی‌شد، می‌گفتی‌ مگر چنین حماقتی هم ممکن هست؟ می‌بینی که ممکن است»

چه خنده‌های وحشتناکی‌…

پدرم هست، پارهٔ تنم هست، چه بگویم؟

«بِگَم سعید عکس خمینی و خامنه‌ای رو بیاره بزنیم رو دیوار خونه و مغازه»

مثل زلزله هم نبود حتا، مثل طلسم پیرزن جادوگر بود که درجا خشکت میکرد و حتا فرصت فکر کردن را هم از تو می‌گرفت.

«عکس خمینی و خامنه‌ای…..، چرا؟» مادرم بود که پرسید.

«که نشون بدیم ما ضد انقلاب نیستیم»

“مگه تو این ۴۰ سال کسی‌ چیزی گفته؟ مگه شما نبودی که می‌گفتی‌ ما طرفدار هیشکی نیستیم، ما محکومیم به کار کردن، همین و بس، همین که گلیم خودمونو از آب بیرون بکشیم هنر کردیم، مگه شما نبودی میگفتی‌ حالا که رای به موسوی دادن هم فایده نداشت پس دیگه هیچکدوم ما نباید حرف سیاسی تو خونه بزنیم» اینو که گفتم دیگه حتا نایستادم جواب بشنوم!

وقتی‌ جریانی بین یک ملت راه می‌افتد، سخت است راه آن را بستن.  سیلی میشود سهمگین. از این تفکر هرزی که به همه جا کم کمک سرک می‌کشد می‌ترسم. تفکر گوسفندی شاید بهترین توصیف باشد، اول ملتی از سر چاپلوسی، عکس دیکتاتوری را بر دیوار خانه‌شان آویزان می‌کنند و بعد کم کم راهی‌ میشود برای انگ خودی و غیرخودی زدن. و در نهایت، حکومت به خود اجازه می‌دهد، درِ خانه‌ها را با پاشنه بشکند و سرکی بکشد تا مبادا که دیواری از افتخار همراهی با این عکسها بی‌ نصیب ماند.

پدرم سیاسی نبود و نیست، ترسو هم نیست، ولی‌ مردی از مردان همین جامعه هست، و سخت در عجبم چند هزار یا میلیون نفر دیگر مثل پدر من می‌اندیشند. مثل او راه را برای محکومیت خود هموار میکنند..

میترسم از گوسفند شدنمان.

Read Full Post »

شرافت از دست رفته

بدون شرح…بدون توضیح…..


احمدی‌نژاد خطاب به غرب: آن ممه را لولو برد

Read Full Post »

دیگه لازم نیست بگم دروغ که حناق نیست.

درس میخوانی‌، شب ‌و روز، ولی‌ این همهٔ ماجرا نیست. با غربت چه میکنی‌؟ با بی‌پولی‌هایش؟ با دلتنگی‌هایش؟ با «تفاوتها» چطور؟ با سردرگمی‌ها؟ با بیست نفر در یک واحد زندگی‌ کردن چطور؟! تبعیض چه بر سرت آورد؟ کسی‌ از تو راجع به اینها نمی‌پرسد. درست را می‌خوانی‌ به امید آینده. با مکیاولی موافق نیستی‌ ولی‌ در این مورد واقعا ایمان داری که مشکلات ارزش تحمل را دارند. هدف وسیله را توجیه می‌کند. آینده را روشن می‌بینی، لیسانس میگیری و مثل روز روشن است که به درد لای جرز هم نخواهد خورد، پس فوق لیسانس قدم بعدیست.

خواهرم جزو سه نفر اول کنکور ارشد بود، خرخوان نبود، باهوش بود، هنوزم هست. شش سال دوری با تمام مشکلاتی که دانشگاه و خوابگاه داشت شاید کافی‌ نبود، شاید او هم مثل اکثر جوانهای دیگه محکوم هست به درگیری همیشگی‌ با مشکلات.

شاید جناب وزیر کار باید دیداری با خواهر من داشته باشد و البته با خیلی از دختران و پسرانی که میشناسم، تا بفهمد که چه وزیر نادان بزرگیست. تهمت بی‌‌حالی‌ یا بیسوادی یا بی‌تجربگی زدن به کسانی‌ که روز و شبشان در تلاش گذشته و می‌گذرد، هنر نیست، جنایت است. خواهرم جزو کسانی‌ است که بیزارند از انفعال، ماهی‌ ۱۰۰ تومن را با جان و دل قبول میکنند تا یادشان نرود که هنوز جوان هستند و فرار یا اعتیاد تنها راه نجات نیست. هنوز امید دارند هر چند که فردایی روشنتر از امروز را باور نمیکنند.

خواهرم بی‌ حال نیست، تنبل نیست، سواد دارد، تجربه دارد، و به حقوق ۹۰ هزار تومانی رضایت داده و ننگ نمی‌پندارد همکاری با معلمان دیپلمه‌ی مدرسه ابتدایی را. «فوق لیسانس که هنر نیست» «به فکر دکترا باش» خودش هم میداند در این آشفته و آشنا بازار حتا خدا هم که باشی‌ باید به آبدارچی شرکتی یا دانشگاهی یا مدرسه‌ای متوسل شد، شاید که در امان ماند از تهمت بی‌حالی و تنبلی.

شرم بر نادانیت، جناب شیخ!

Read Full Post »

میگن سکوت علامت رضاست، ولی‌ بزرگی‌ هم گفته سکوت سرشار از نگفته‌هاست.

سالی‌ که مادربزرگم فوت کرد، فکر کردم زندگی‌ هیچوقت به روال عادی برنمیگرده، رفتنش فقط غم نبود، تغییری بود که گریبان‌گیر همهٔ فامیل شد… حلقه‌ی طلایی فامیل بود، اون بود که همه رو دور هم جمع کرده بود، اون بود همه به خاطرِ اون همدیگر رو می‌بخشیدند، باهم خوب بودند، و کنار هم «زندگی» میکردند.

هشت سال از مرگش می‌گذره، دیگه حتا سالگردش که میشه کسی‌ یادش نمی‌مونه حتا یه فاتحه بخونه.

یک سال گذشته، اینطور که پیش میره دو سال، سه سال، چهار سال، چه بسا بیشتر هم می‌گذره و در هر سالگردی، با یک آه و افسوس، مراسم تدفینی میگیریم و بعد هر کی‌ میره دنبال کار خودش تا سالِ بعد.  و البته ناگفته نماند که ته دلمان ناراحتیم هنوز، و از این ناراحتی‌ لذت می‌بریم، چون عذاب وجدانمون رو کم میکنه، اخبار رو دنبال می‌کنیم، به اعتراضات آفرین میگیم و سرکوبها و سرکوبگر‌ها رو لعن و نفرین می‌کنیم.  به دولت و رهبرش فحش میدیم و افسوس به حال جوانهامون می‌خوریم. و دیگر هیچ!

ولی‌ واقعیت اینه که هنوز هستیم، حتا اگر سرمون به زندگی‌ گرم شده باشه، هنوزم هستیم. رد خونی که روز درگیریِ امیرآباد رو چشمِ نوشین بود چیزی نیست که به راحتی‌ از یاد بره، اینو که خودم دیدم، ندا نبود که فیلمش رو دیده باشم، شکسته‌های شیشهٔ دری که پشتش پناه گرفته بودیم توّهم نبود، رد خونی به جا گذاشت.. واقعی بود..

هنوزم هستیم، هرچند کم امید، هرچند فراری، هرچند ساکت…

هنوز هم دنبال در بازی‌ هستیم که پشتش پناه بگیریم، هنوز هم تاریکی پارکینگِ خونه سرپناه خوبیست برای فرار…فرار از دست پیراهن سفیدها. هنوز هم صدای باتومی که رو سرمون میخوره شنیده میشه، هنوز هم فریاد قدمهای محکم سرباز‌ها پشت در خوابگاه بلنده، اونقدر که ترسِت به نفرت تبدیل میشه، هنوز ….

وای که چه میشد اگه اون روز هیچکدوم به خونه برنمی‌گشتیم، چی‌ میشد اگه همه میدان آزادی رو به آغوش می‌گرفتیم و رها نمی‌کردیم، شاید اگر نشسته بودیم اونجا، شاید اگر باهم بودنمان همانجا ماندگار میشد، دیگر نه ندا کشته میشد نه محسن، نه اشکان، نه سهراب، نه ترانه…نه حتا «امید».

ولی‌ هنوز هم هستیم، هنوز هم میترسیم ولی‌ هستیم، تصور شکنجه، تجاوز، مرگ، لرزه به زانوها می‌اندازد، ولی‌ هستیم، با همان ترس، با همان لرز، می‌ایستیم، ایستاده‌ایم و عقب نمی‌کشیم…

هنوز هم هستیم..هرچند…

Read Full Post »