Feeds:
Posts
Comments

Archive for July, 2011

فرض کنیم اقتصادمان ویران شد، فرض کنیم صادرات و وارداتمان مختل شد، چه بر سر شرافتمان آمد؟ چه شد همه ناگهان شدیم دوربین به دستانی که دنبال افتخار ثبت واقعه‌ای هستیم که ترسمان را با این مسئولیت مهم توجیه کنیم. ۱۰ دقیقه کجا لحظه به حساب می‌‌آمد که اینجا با ناله‌های دلخراش انسانی‌ بگوییم غافلگیر شدیم، یک لحظه اتفاق افتاد  و کاری از دست ما برنمی آمد جز درآوردن موبایل و روشن کردن آن و انتخاب ویدئو و ایستادن و تماشا و فیلمبرداری. نکند این اثر هنری را جایی‌ نمایش دهی‌، که مهر زدی بر غریبگی ات با شرافت و غیرت و انسانیت. مبادا که شب چشمی بر هم نهی، مبادا که فکرت درگیر این اتفاقی گردد که شاهدش بودی. نخواب، نخواب که دخترک را زیر پاهایت خواهی‌ دید با خنجری گریان از خون، به دست خودت و هراسان خواهی‌ شد و شاکی‌ که “مگر من کشتمش” …که مگر من کشتمش….روز‌های زندگیمان به سلاخی کردن همه ارزشهایی مشغولیم که در هر محفلی از تمدن هزاران سال پشت آن سخنها داد می‌کنیم. چه بر سر ما آمده؟ راهمان کجا به بیراهه کشیده شد؟ جاده کجا پیچید و ما غافل به خاکی خوردیم؟ نکند ما خواب بودم؟ نکند از اول همین بود و فقط توهمی از خوبی در ذهن ما مانده؟ پس چه بر سر مردان قصه های شب آمد؟ کجا رفت شجاعتی که رقص حریصانه چاقویی کوچک را با رجزخوانی شمشیری قدر اشتباه نمیکند…کجا رفت؟ ما که دیده بودیم همیشه شجاعت پیروز است؟ چه شد که ترس بی‌ محابا جولان میدهد و همه را افسون طلسم سنگی‌ کرده؟

یادم باشد اگر روزی زیر ضربه‌ای سیلی‌ یا چاقو یا تفنگی بودم نگاهم به نگاه شما نیفتاد، که مبادا خوابت کابوس شود..یادم باشد، بمیرم..بی‌ سروصدا بمیرم…و زود…

هر دم از این باغ بری میرسد.

Read Full Post »