Feeds:
Posts
Comments

Archive for the ‘درددل!’ Category

شاید من هم باید با نامه‌ا‌ی دعوتت کنم، مقاله‌ای یا کتابی‌. آمدنت نباید سخت باشد، هرچند که می‌دانم ترس نهفته‌ام سست پایت می‌کند. حق داری خوب، حساب دو دو تا چهارتا است. بیایی دیگر پابند میشوی، نه اینکه نخواهی برگردی، نمیتوانی‌ اصلا. باید بدانی که هیچ پلی منتظر برگشتنت نخواهد شد. به چه وعده‌ای وسوسه آمدنت را آب دهم؟ من که نمیتوانم دروغ بگویم، نه اینکه که نتوانم، تو خود خواهی‌ دید و مرا سرزنش خواهی‌ کرد آنوقت. دلم زبانم را یاری نمیکند فریبت دهد. اینجا سخت است، درد هست، گریه هست، غم هست، اشک هست، دل‌ شکستن هست، تنهایی‌ هست، غربت هست، دروغ هست، و خیلی‌ چیزهای بدی که لازم نیست از الان بدانی، شاید! ولی‌ لبخند هم هست، وقتی‌ گوشه لبهات به نرمی بالا میرود و گونه‌هایت برجسته میشوند مثل هنرپیشه ها، وقتی‌ مژه‌هایت لرزان باز میشوند، و ابر غم آلود چشمهایت به آنی‌ مثل جنّ چراغ جادوی علاالدین در هوا محو و نیست میشود و جایش دو تا عقیق شفاف مثل همان گوهر شب چراغ می‌نشیند، وای که خدا می‌داند چقدر زیبا و خواستنی می شوی. دلت میاید این هارا نبینی؟ وقتی‌ می‌خندی، وقتی‌ می‌خندی، چیزی ته دلت سر باز می‌کند و از زیر خروار گرد و خاک بالا میاید به چنان سرعتی‌ که خودت هم جا می‌خوری، بالا که میاید همه وجودت را می‌گیرد، مثل قر گرفتن پنبه، تا نهانترین صندوقچه وجودت جاری میشود و دیگر نمیتوانی قهقهه سر ندهی از زورش! قشنگ نیستند اینها؟ نمی‌ارزد به دیدنشان؟ از من بپرسی‌ می‌ارزد، هزار بار هم می‌ارزد، تازه از لحظه ی عاشق شدن برایت نگفتم، باید خودت دامنت را خیس کنی‌ در این دریای پرتلاطم عشق و ببینی‌ چه دنیایی‌است برای خودش. چه آن لحظه ی اولش که نوک پا میزنی‌ به لب این موّاج اقیانوس بی‌ انتها، چه وقتی‌ خودت را رها میکنی‌ به دست موج های ریز و بلندش که ببرندت آنجا که جز این دنیا یافت نمیتوانی کرد. بیا، بیا و بخند، و شادی کن، بالا پایین بپر، عاشق شو، غرق شو در این لذت و باز نمی‌گویم بی‌ اشک و غم خواهد بود، ولی‌ می‌ارزد، به جان نیامده ات می‌ارزد..پس بیا..

Advertisements

Read Full Post »

هیلا صدیقی رو میگویند «در چنگال سپاه پاسداران» است. و من دایم از خود می پرسم اگر چشمان زیبایت را تاب نیاورند چه؟ باز این منم..گناهکارتر از پیش..

 

 

Read Full Post »

و من چقدر سبزم..سبز تیره..سبز پررنگ..پررنگ تر از همه. من سبزم هرجا که میروم دستبند سبز به دستم می‌کنم تا همه بدانند چقدر سبزم. روحیه ام لطیف است. از دیدن خشونتهای لباس شخصیها ناراحت میشوم. آخر من خیلی‌ سبزم. در ایران که درگیری میشود بسیار نگران میشوم. نمیتوانم خوب غذا بخورم. آخر می‌دانید که من زیادی سبزم و در راه آزادی وطنم همه این نا ملایمتی‌ها را به جان میخرم. از پاره شدن عکس سهراب عصبانی‌ شدم تا چند روز نمیتوانستم شیر عسل صبحانه ام را بخورم. اتفاقات روز تاسوعا فشار و ناراحتی‌ زیادی بر من داشت آنقدر که نتوانستم زودتر از ساعت یک بخوابم. من سبزم و با اینکه ایران نیستم ولی‌ در راه آزادی وطنم خیلی‌ تلاش می‌کنم. با دوستان بحث می‌کنم بر سر شعارها. به نظرم جمهوری ایرانی‌ نباید فراموش شود. برای آینده مهم است. هیچکس نمی‌تواند به اندازه من مثمر ثمر باشد در این راه بزرگ. ناگفته نماند، من لطیفم و اگر ایران بودم به احتمال زیاد به جای خیابان گردی از پشت کامپیوترم مشت محکمی بر دهان همه دشمنان میزدم. من یک ایرانی‌ خارج نشینم و منتظرم هروقت ایرانم آزاد شد بیایم تا جواب زحمتهایم را بگیرم..و پاسخ این همه نا ملایمتی‌ها را..آخر من سبزم..خیلی سبزم…سبز پررنگم..خیلی‌ پررنگ.

این نوشته مخاطبی ندارد جز خود نویسنده وبلاگ.

Read Full Post »

لحظه‌ها چقدر زود «قدیم» میشوند. به پلکی بار خاطره‌ها سنگین و سنگینتر میشود. انگار که سالها گذشته باشد. سالهــــــــا گذشته باشد.

روز اول که وارد دانشکده شدم با پدرم بودم و خواهرم، برای ثبت نام، چمدان به دست! همه مثل هم بودیم انگار! شاد، کمی‌ هم نگران و البته بچه سال، مشتاق که سر صحبت با کنار دستی‌ باز کنیم و «دانشجو» وار حرف بزنیم! چه می‌دانستم آن‌ روز زندگیم را و سرنوشتم را ثبت می‌کنم نه اسمم را! پل گیشا وارد قسمت پرمراجعه ذهنم شد. چهار امیرآباد، گل فروشی گل گندم، کبابی بالای چهارراه، کل راسته امیرآباد..واااااای گذرفرهنگ که روح مرده اونجا زنده میشه!

روز‌های ملسی بود، دوستیهای قشنگ، هم اتاقیهای جورواجور، عصرهای جمعه، دلتنگی های خوابگاه، رقص و آواز شبونه، صفهای طولانی غذا، کلاس و استاد و چرت زدنها، جزوه گرفتن ها و شعر خواندنها، شبهای امتحان، بحثهای فلسفی، نگاههای دزدکی، قدم زدن ها تو پارک ساعی، ساعتها پای تلفن عمومی، کوه رفتن ها! آخ دارآباد..دارآباد…انگار سالها گذشته، سالها گذشته…و تکرار..و تکرار نمیشه…


Read Full Post »

«پس دلت واسه مامانت تنگ شده.»

«می بینم که داری نقشه میکشی منو بفرستی خونه مادرم.»

گاهی کاری نداریم گوینده حرف کیه و در چه موقعیتی داره حرفش رو می‌زنه، گاهی ذهنمون قفل میکنه روی تاریکی‌ و فقط جنبه و منظورِ منفی‌ِ این حرفها رو میگیریم. چرا؟ چرا میرسیم به جایی‌ که همه چیز‌ رو بد و منفی‌ می بینیم؟ چرا می رسیم به جایی‌ که چشممون بسته می مونه و نمی تونیم جز تاریکی‌ چیزی ببینیم؟ ماها مختاریم انتخاب کنیم، میتونیم مثبت فکر کنیم یا منفی‌. و این ماییم که عوارض و عواقب مربوطه رو ایجاد می کنیم. وقتی فکرمون مشغوله، خوابمون نامیزونه، وقتی لبخند میمونه پشت اخم و راهی رو لبها پیدا نمیکنه بهتره یه نگاهی به خودمون بندازیم.

negative-thinking

چند سال پیش سریال Friends رو می دیدم و چیز جالبی‌ که توجهم رو جلب کرد این بود که شخصیتهای این سریال همیشه در پی‌ این بودند که نسبت به خودشون و اطرافشون حسِ مثبتی داشته باشند و خوشحال باشند! درس خوبی بود!

بعضی‌ وقتا مهم نیست چی‌ می بینیم، یا می شنویم، مهم نیست چه اتفاقی افتاده، مهم اینه که ما جنبه مثبت رو نگاه کنیم و البته اگر هم هیچ جنبه مثبتی نداره یجوری واسش درست کنیم! آخه نباید بذاریم حسّی منفی‌ در وجودمون ریشه کنه.

Read Full Post »

شوهر کچل!

یادمه بچگی هام وقتی‌ خانوم معلم واسه درس پرسیدن پای تخته صدام میکرد همش خدا خدا می‌کردم سوال هایی رو نپرسه که نخواندم! و بیشتر اوقات همون سوالها نصیب من میشد. همیشه می‌گفتم من اصلا شانس ندارم! از هر چی‌ میترسم و نمی‌خوام به سرم بیاد درست جلو چشمم نازل می‌شه!!

من مثل اون دختر پشت سری بودم!

من مثل اون دختر پشت سری بودم!

توی خوابگاه که بودم بچه ها مَثَلی‌ داشتند که میگفتند هرکسی‌ از شوهر کچل بترسه آخرشم شوهرِ کچل میکنه!

تا قبل از دانشگاه تو زندگی‌ خانواده ها چیزهایی‌ دیدم که هیچوقت آرزوشان رو نمیکنم. و الان که خودم زندگی‌ خودم رو دارم باز هم این ترس گریبانگیرم شده، باز هم میترسم خانوم معلم همون سوالهایی رو بپرسه که بلد نیستم. همون ترس همون اضطراب. یادمه کتاب «راز» میگفت که نباید به ترس فکر کنی‌ چون دنیا همین فکر تورو میشنوه و کاری نداره تو میخواهیش یا نه، فکرت رو میشنوه و همون رو واست میاره. شاید اون سالها باید مدام به سوالهایی که بلد بودم فکر می‌کردم، شاید اینطوری ۲۰‌های بیشتری از خانوم معلم میگرفتم. و خدا رو شکر که هیچ وقت از شوهر کچل نترسیدم.

Read Full Post »

قصد نوشتن که می‌کنم همه چیز به هم می‌ریزد. فکرم خالی‌ می‌شود از همه چیز و پر می‌شود از هیچ. تصویرها، موضوعات، جمله‌ها همه پرواز می‌کنند و‌ درهم می‌ریزند. زایش این وبلاگ فقط برای گذشته بود. می‌خواستم از زندگیم، هر آنچه که می‌گذرد بنویسم مبادا به طلسم فراموشی گرفتار آید. می‌خواستم بنویسم از هر آنچه که ماندنی‌است و همه را ماندنی کنم. می‌خواستم از خودم، از افکارم، خاطراتم بنویسم. امروز اما…دست به قلم که می‌برم خودم یادم می‌رود. جمله‌ها صف می‌کشند به اعتراض، واژه‌ها را می‌بینم که نشانه پیروزی بالا گرفته‌اند و‌ در سکوت اعتراض می‌کنند به خودخواهی‌ام… به این که به فکر همه چیزم الا شرفم، انسانیتم..می‌خواهم بنویسم..اما مگر می‌شود از سد چنین معترضانی گذشت؟

گفتم «خودم» را کناری بذارم تا انتخابات تمام شود، تمام شد، و «خودم» هم با آن. درد شروع شد، عفونتی که سالها زیر پوست بود سر باز کرد و چنان سوزی به جان انداخت که همه ‌چیز را خشک و تر سوزاند.

مانده‌ام، وقتی‌ چیزی نمی‌نویسم نا‌آرامم، وقتی‌ هم می‌نویسم باز هم نا‌آرامم. اخبار هم چنان پشت‌بند هم می‌آیند که فرصت نمی‌دهند ذهنت را لحظه‌ای خالی‌ کنی‌.

روز قدس نزدیکه. من خودم نیستم که قدمی‌ بردارم، پس هر دعوتی بی‌جا و بیخود است. ولی‌ هیچ گاه در زندگیم این روز قدس این چنین برایم مقدّس نبوده، هیچوقت این چنین اشتیاقی برای روز قدس نداشتم! سبزپویان اسمش را گذشته اند روز قیام دلاورن سبز! اسم بامسماییه.

آشفته ذهن من…دعا می‌کنم همه سبز دلاوران سالم و سلامت برگردند…

Read Full Post »

Older Posts »