Feeds:
Posts
Comments

Archive for the ‘سیاست’ Category

هیلا صدیقی رو میگویند «در چنگال سپاه پاسداران» است. و من دایم از خود می پرسم اگر چشمان زیبایت را تاب نیاورند چه؟ باز این منم..گناهکارتر از پیش..

 

 

Read Full Post »

این هم از بیست و دو بهمن. گذشت..باز هم کشته..باز هم زخمی..باز هم ناله و فغان مادر…باز هم اشکِ دردِ پدر..و تو…و تو..که مرگ بر تو باد.

«صدای انقلاب شما را شنیدم» ..جرات داشته باش، بیا، چشم تو چشم ملتی‌ کن که از تو نفرت دارن و بگو، بگو که صدای انقلاب ما را شنیدی.

وای که اگر گوش شنوا داشتی، اگر چشم دیدن داشتی..ندا را می دیدی و فریادِ «با من بمونِ» پیرمردی رو می شنیدی که جانش با روح ندا از تن‌ به در می آمد، اگر بویی…فقط بویی از انسانیت بُرده بودی سهراب رو می دیدی و مظلومیت مادرش رو، اگر ذره ای از آنچه ادعایش رو داری باور داشتی، نمی گذاشتی پسر ۱۹ ساله ای مرگ رو به مضحک ترین اتهامات ببیند.

وای که کوری، و من حسرت به دلم خواهم ماند که ذره ای انسانیت، ذره ای شرف در وجودت پیدا بشه. چی‌ می شد به جای اشک تمساحت، فریاد ما رو می‌زدی اون روز؟ چی‌ می شد همون تقدسی رو که سالها پیش بِهِش باور داشتم رو به نمایش می گذاشتی و از عدالت حرف می‌زدی نه کشت و کشتار؟

ننگ بر تو باد، ننگ بر تو که به داغ دل مادرهایی راضی‌ شدی که به صدقه سرِ آنها روی این تخت جا خوش کردی. مرگ بر تو..مرگ بر تو خامنه ای.

مهم نیست امروز چند نفر سبز بیرون بودند. مهم این است که تو به ته خط رسیدی..مهم این است که مادری عزادار و پدری دلشکسته در این سرزمین تورو نفرین کرده..چاره ای نیست جز رفتنت..مُردَنت…نابودیت، چاره ای نیست جز مرگَت….

Read Full Post »

دیگر همه مان میدانیم نویسنده این خزعبلات به اصطلاح کیفرخواست و دفاعیات چه کسانی‌ هستند. از ساختگی بودن و مضحک بودن این نمایش حال به هم زن همین بس که هیچ عقل سلیمی آن‌ را قبول نمیکند. فقط نمی دانم از کدام درد باید گفت..درد آنان که به اصطلاح اعتراف میکنند..درد خانواده هایی که عزیزان دربندشان را به جرم آزادیخواهی در مسلخ می‌بینند..درد بی عقلی و بیرحمی موجودی که خودش را انسان میداند..درد خودم که دستم از همه جا کوتاه است و جز کابوس‌های شبانه کاری از دستم بر نمیآید… . ولی درد واقعی بیدادگاه نیست. درد واقعی تجاوز به ناموس ملت است. درد واقعی نزد آنان است که عزیزانشان زنده به گور شدند. به قول مسیح علینژاد، دادگاه و هلو و کابینه را رها کنید، دارند زندادنیان را زنده به گور می کنند. فریاد هم کم است از این درد و به قول دوستی‌: جای آن‌ است که خون موج زند در دل لعل..

میدانم هر کس که این نمایشها را دیده جز نفرت و حسرت و نفرین چیزی برای گفتن نداشت. ولی‌ می‌خواهم به میرحسین بگویم که آماده باشد. طراحان این سناریو دارند برای دستگیری فردی که به خیالشان رهبر این جنبش است زمینه سازی می کنند. خواسته اند نهایت همه انشاهای دفاعیات برسد به محکومیت میرحسین. چشمی که کور باشد حداقل به معجزه ای بینا میشود ولی آنکه خود را به کوری میزند حتی خدا هم نمی تواند بینایش کند. نمی بینند که سبز بودن از فردیت گذشته! الان هر کدام از سبزاندیشان، میر و شیخ این جریانند. دنبال چه میگردند؟ اینان چرا نمی فهمند با این نمایشها و محکومیتها شاید فریادها برای چندی خاموش شود ولی مگر آزادی از واژگان فارسی پاک میشود که این جنبش هم ابتر بماند؟

Read Full Post »

باری از ترس گفته بودم که شکنجه ای جانکاه هست و خائنان گرفتار آن. گفته بودم میترسند، از همه چیز، و قلم هم.

راه به جایی‌ نمی برید، دست و پای بیخود می زنید. قلم‌ها را بشکنید، کاغذها را پاره کنید، روزنامه‌ها را ببندید. اگر پنداشته اید که «راه سبز امید» به توقیف «ترانه» و روزنامه ای، ولو وزین تر از کل دولت پوشالی شما، به بن‌بست می‌رسد، زهی خیال باطل. نوشته را می کشید با کلمه چه می‌کنید؟ کلام را چگونه بیکلامش می‌کنید؟ کجای کارید که ما با شکسته‌های قلم مینویسیم. پس بشکنید که قلمهامان تیزتر میشود، فریاد زنید که فریادهامان بلندتر میشود. زندانی کنید، بکشید که به جای یک نفر دهها نفر به پا می خیزند. عمر شب که به ابد نیست، سپیده دمان در راه است و بیهوده مپندارید که «اعتماد ملی‌» مان خللی بردارد. ما مسلحیم، سلاح ما قلم ماست، و قلم ما نیزه ای بر گلوی دروغ و خیانت است. پس هشدار که این نیزه‌ها را تیزتر میکنید‌ و زخم خود را عمیقتر.

پای صندوق‌ها که بودیم رای مان سبز بود یا سفید. امیدمان به موسوی بود یا به کروبی. ولی‌ بدانید‌ که حال امید ما خود ماییم. اگر موسوی و کروبی اشاره به راهی‌ برای آزادی کردند این ماییم که با جان و دل‌ پای در راه نهادیم. اگر اشارات شیخ ما را تاب ندارید، بدانید‌ که ایران فریاد است امروز، فریاد کروبی‌ها و موسوی ها. بیهوده به دنبال فرد میگردید، چشم باز کنید تا این جمع را ببینید. سیل را ببینید. ویرانیتان نزدیک است.

پ.ن.1 و خبرنگاری رفت..

پ.ن.2 اعتماد ملی امروز منتشر شد.ولی ظاهرا توقیف شد دوباره.

پ.ن.3 این دو مقاله را از دست ندهید.

Read Full Post »

و دوشنبه بیدار شدن از خواب نعمتی بود، رهایی از کابوس‌هایی‌ بود که بیشتر از واقعیت واقعی‌ مینمود. سری به دانشگاه زدیم، زهرا رهنورد آنجا بود. داشت به التماس از دانشجوها خواهش میکرد که در راهپیمایی شرکت نکنند. میگفت مجوز ندادند، میگفت ما نمیخواهیم مادری به عزا بنشیند، میگفت دیشب دانشجوی کوی رو با ساتور کشتند، میگفت اینها تا به دندان مسلح اند، میگفت رحم ندارند..«رهنورد، رهنورد، حمایتت می‌کنیم،» فریادها بلند شد. رهنورد گفت « رهنورد فدای یک تار موی۷۰  میلیون از شما» و باز هم غریو حمایت بود که دانشگاه شنید. با پسرهای کوی صحبتی‌ کردیم. یکی‌ میگفت خودش چند مورد کوری تا آمبولانس رسونده، آخه نامردا گلوله ساچمه ای استفاده میکردن. یکی‌ میگفت مجبورشون کردن رو خرده شیشه‌ها کلاغ پر برن. یکی‌ میگفت با کله پسرها شیشه سکوریت‌ها رو میشکستند، یکی‌ میگفت بسیجیها پشت لباس شخصیها راه افتاده بودن، اونا شناسایی میکردن و لباس شخصی‌ها دستگیر. یکی‌ میگفت یه پسری با تیپ کاملا امروزی با شلوار جین و موهای ژل زده میومد تو اتاقا میگفت اگه خودتون تسلیم بشین کاریتون نداریم، یکی‌ میگفت خدا بهشون رحم کرد چون اتاق کناریشون کوکتل مولوتف داشتن. میگفت اگه انصار اتاق اونا میومدن خونشون ریخته بود. و..و..و…حکایتها زیاد بود. خلاصه حدود ۲ ظهر برگشتیم خوابگاه. غوغایی بود. همه در حال ترک خوابگاه بودند. امتحانات لغو شده بود. یکی‌ گفت: «انصار دیشب داخل ساختمون ها نیومدن، چه تضمینی هست که امشب هم نیان؟» و واقعا تضمینی هم نبود. منم مطمئن نبودم. خوابگاه به سرعت خالی‌ میشد. ما هم مهمترین وسیله هامون رو برداشتیم و رفتیم خونه یکی‌ از دوستان. ساعت حدود ۴ شد. تلویزیون از جمع شدن مردم تو انقلاب و آزادی خبر میداد. از طرفی‌ حرفای رهنورد و از طرفی‌ آنچه ما میدیدیم…نه باید رفت. همین. و رفتیم. و چه خوب که رفتیم. من به چشم دیدم که قرار نیست این بار دانشجوها گوشت قربانی شوند. من به چشم دیدم که این جنبش جنبشی مردمیست نه صرفا دانشجویی. و چه قّوت قلبی بود واسمون. چه آرامشی یافتیم. قدم که برمیداشتم لذت میبردم از زنده بودنم، از بودنم چون قطره ای در این دریا که جز پیش رفتن هیچ نمیخواست. دست که بالا میرفت اشک خود به خود میریخت. دلم می‌خواست تک تک ادم های اونجا رو بغل کنم و بگم تمام ترس و اذیتی که کشیدیم نوش جانمان، میارزید ماندیم و دیدیم این صحنه ها را. مردم از همیشه زیباتر بودند، مهربانتر، مردم تر! شاید هر کدام ما که آنجا بودیم روزی بتونیم کتابی‌ از اون روز بنوسیم و شاید کتابها.

Picture 009

Picture 010

Picture 012

Picture 062

Picture 066

Picture 067

Picture 068

Picture 069

Picture 070

Picture 075

ساعت حدود ۸ بود که رفتیم سمت مترو. از در ورودی که وارد شدیم دوستی‌ زنگ زد و گفت مردی که جلوی او بود همین الان کشته شد. سوار مترو شدیم به سمت صادقیه. مردم همچنان داخل مترو هم سبز بودند. به مقصد که رسیدیم خبری از تاکسی یا اتوبوس نبود. میگفتن میدان صادقیه شلوغه، درگیریه. و دیگر بماند به چه مکافاتی خود رو به خونه رسوندیم. به سلامت.

یک تار موی

Read Full Post »

بالاخره نوبت رضایی رسید. اینجاست که باید معنای واقعی «دکتر» رو به عینه دید. اینجاست که «دکتران» کشور باز صاحب آبرو میشوند. اینجاست که دانش ناب با سواد آکادمیک «دکتری» ریاست جمهوری کشور بزرگ ایران تقابل پیدا میکند. تقابلی که سواد پنج کلاسی عمه جان من هم آنرا به خوبی درک میکند و بیسواد را از باسواد تمییز میدهد! البته دلم برای رضایی سوخت که مجبور بود با کسی بر سر مسائل مهم مملکتی صحبت کند که سر سوزنی از «دکتری» که هیچ از «کارشناسی ارشد» هم بهره ای نبرده است! چه بسا نگاههای رضایی مصداق بارز نگاه عاقل اندر سفیه بود! از صحبتهای رییس جمهور در مورد نخبگان بگویم که چه به جا به «دکتران» کابینه اش افتخار کرد! و چقدر جای «کردان» در این مجمع نخبگان خالیست!

البته احمدی نژاد در این چهار سال در مغلطه گری چنان خبره شده که توضیحات کامل رضایی رو نشنیده میگیرد و میگوید «بالاخره جواب ندادید..» و به این روش به بیننده القا میکند که نکند منِ بیننده اشتباه کردم و واقعا جوابی داده نشده!! ولی رضایی با اطلاعات به میدان آمده بود چون به طور مثال در برابر ادعای احمدی نژاد درمورد آمار بیکاری به تغییر مفهوم و تعریف بیکاری در این دولت اشاره کرد و ادعاهای غیر «کارشناسانه» احمدی نژاد در مورد عدم سقوط قیمت نفت و توهین او به نخبگان و «احمق» برشمردن آنان را به نقد کشید.

راستی آقای احمدی نژاد «تسهیلات بانکی چون رگ در خون است» یا خون در رگ؟

Read Full Post »

چقدر شیرین بود این حرف مهندس «تو دوربین تو چشم ۷۰ میلیون نفر نگاه میکنند و سفید رو میگن سیاه است» «این واقعا یک پدیده هست» چقدر خوشحالم که حرف دلم را از زبان موسوی می‌شنوم. چه نفس راحتی‌ کشیدم وقتی‌ که بالاخره کسی‌ پیدا شد و به صراحت گفت که این رئیس جمهور دارد دروغ میگوید. چه به جا بود! بله. کروبی و موسوی هردو آماده بودند و مهیا!

اما در این مناظره که عملا به جلسه نقد احمدی‌نژاد تبدیل شد موسوی به خوبی‌ به تشریح برنامه‌هایش پرداخت ولی‌ بهتر از آن شجاعت موسوی در بیان برخی واقعیتها برایم تحسین برانگیز بود هرچند که این صراحت و شجاعت غایبین اصلی‌ اولین مناظره موسوی بودند. البته ناگفته نماند که حملات بیشرمانهٔ احمدی‌نژاد تصویر مناظره ی مدرن و متمدن را در ذهن موسوی شکست و او را که برای مناظره و نه مناقشه آماده شده بود در بهت و حیرت قرار داد.

انتقاد موسوی از مجری هم واقعا لازم بود و جوابی که داد «ایشون که همه جا حرف میزنه، صداوسیما، سایتها همه که دست ایشونه» بالاخره نشان داد موسوی هم میتواند رک و «انقلابی» باشد! و کروبی چه خوب دروغهای احمدی نژاد رو برملا کرد و چه به جا نشان داد که رییس جمهور کشور به این بزرگی هنوز فرق بین دو روزنامه را نمیداند!

امیدوارم مناظره ی امشب چشم کسانی‌ را که بر حقیقت بسته اند باز کند و این تصویر دروغینی را که احمدی‌نژاد از خود ساخته بهتر بشناسند.

Read Full Post »

Older Posts »