Feeds:
Posts
Comments

Archive for the ‘1’ Category

احمدی نژاد: من به آقای لنکرانی علاقه خاصی دارم. یه جایی گفتم ایشون مثل هلو میمونه آدم دلش میخواد بخوردش.

هر دم از این باغی بری میرسد. من همین جا هرگونه آشنایی و هموطنی با این مثلا آدم رو تکذیب میکنم. اگر این آدمه بنده با افتخار اعلام میدارم آدم نیستم. آخیش.

Advertisements

Read Full Post »

دو فصل پیش فوتبال ایران مردی متفاوت را تجربه کرد. کسی که در چشمانش هیجان مبارزه موج میزد و در کلامش صحبت از دل شیر بود. حتی آنهایی هم که هیچ علاقه ای به فوتبال نداشتند افشین را دوست داشتند وبرای موفقیتش دعا می کردند زیرا پیروزی افشین پیروزی یک منش و ادبیات مغایر با لمپنیسم حاضر در فوتبال ما بود. وقتی زمان انتخاب سرمربی تیم ملی رسید همه، آبی و قرمز، او را یگانه مرد لایق نیمکت داغ  تیم ملیشان می پنداشتند. زیرا که برق چشمان امپراطور هنوز بود. سیستم مریض فوتبال ما اما پشت به خواست ملت کرد و مرد محبوب دولت نهم را انتخاب کرد، همه اعتراض کردند. آنها امپراطورشان را می خواستند. مردی که کلامش پر از امید بود. بسیاری وقتی او جانشین مایلی کهن شد اشک شادی ریختند ونوشتند «حتی شکست تیم ملی با قطبی برای مردم پیروزیست زیرا ما اورا روی نیمکت تیممان نشاندیم».

ok5pj5

امروز اما روز متفاوتی برای قطبی بود. چشمان او دیگر آن برق همیشگی را نداشت. او که بعد از شکست سنگین پرسپولیس در مقابل استقلال اهواز خم به ابرو نیاورد و با گردن افراشته از قهرمانی تیمش صحبت می کرد، امروز سرافکنده در کنار بادمجان دورقابچینهای حکومتی در مراسم تنفیذ دروغگوی بزرگ شرکت کرد تا این بار همه از « سقوط امپراطور» بگویند.

Read Full Post »

ابطحی در دادگاه

ابطحی در دادگاه

خبر اعترافات تکان دهنده ابطحی را خواندیم. این اعترافات در نظر اول برای سبز اندیشان شوخی‌ بیش نیست، شوخی‌ که با طبع شوخ ابطحی هم همخوانی دارد. ابطحی شاید جزو اولین کسانی‌ باشد که مخالفت خود با دولت نهم و کودتا را با صراحت تمام ابراز کرده و هرجا که توانسته به طعنه از آنان که می‌خواست انتقاد کرده. ولی‌ این شوخی‌، شوخی‌ نیست که زیر کولر و پشت میز و با قلم و کاغذ یا پشت کامپیوتر نوشته شده باشد. این اعترافات مضحک به خصوص در مورد تغییر دیدگاه به نفع نظام حکایتها دارد از پشت پرده. و به واقع زیر نوازشها و رأفت اسلامی چرا نباید از دیدگاه خود برگشت؟ در کشوری که پرونده سازی قانونی‌‌ترین و مباح‌ترین کارهاست، باید منتظر اتفاقات مضحکتر و در عین حال خطرناکتری باشیم. ابطحی اعتراف می‌کند و میگوید «تقلب واقعا در ایران وجود نداشت.» ابطحی اعتراف می‌کند اعترافاتی که باید به سبک و سیاق برره ای ها شنیدشان. ولی من میترسم..از خوابی که برای ما و برای این جنبش مردمی دیده اند میترسم. از  آنچه بر سر سبزپویان زندانی گذشته و میگذرد کم و بیش مطلعیم ولی دروغ سازان امروز صحنه دیگری برای بازی کثیفشان چیده اند. این اعترافات حتی اگر کذب محض و خواب و خیال فارس دروغ پراکن و سردمدارانش باشد زنگ خطری است برای همه مان. مبادا که عزم ها تزلزلی یابند..مبادا که امیدها کم سو شوند.. مبادا این نمایشهای بی معنی و بی پایه را جدی بگیریم..مبادا که بنشینیم..

Read Full Post »

یکشنبه اما روز پر التهابی بود. صبح حدود ۱۰.۵ زدم بیرون. خیابون کارگر از سر چهارراه تا بالا بسته بود. صحنه هایی که میدیدم عکسهای دوران انقلاب رو یادم میاورد. وسط خیابون تل خاک بود، میله‌های آهنی بزرگ، باجه ی سوخته تلفن..شیشه بیشتره مغازه‌ها شکسته بود، عابر بانکها داغون بودند. بانک کار آفرین مجتمع احسان سوخته بود. و همه اینها حکایت از دیشب داشتند، شبی‌ که شاید بدترین درگیریها رو به خود دیده بود!

شهرداری و نیروی انتظامی‌ ریخته بودن تو خیابون و به سرعت پاکسازی میکردند. تا جایی که می‌تونستم عکس گرفتم. می‌خواستم این صحنه‌ها برای همیشه یادم بمونند. به محض برگشتنم عکسها رو واسه بقیه ایمیل کردم تا شمه ای از اتفاقات دیشب رو ببینند.

بانک کارآفرین مجتمع احسان سوخته بود.

بانک کارآفرین مجتمع احسان سوخته بود.

شیشه های شکسته بانک رفاه

شیشه های شکسته بانک رفاه

Picture 055

نیروی های انتظامی راه رو باز میکردند.

نیروی های انتظامی راه رو باز میکردند.

Picture 053

Picture 059

Picture 057

شیشه های شکسته بانک تجارت

شیشه های شکسته بانک تجارت

سنگهایی هم که به داخل خوابگاه پرتاب میشدند به همین اندازه بودند.

سنگهایی هم که به داخل خوابگاه پرتاب میشدند به همین اندازه بودند.

Picture 083

Picture 082

Picture 056

خوابگاه پسران

خوابگاه پسران

Picture 006

ماموران شهرداری در حال پاکسازی

ماموران شهرداری در حال پاکسازی

ماموران شهرداری در حال پاکسازی

ماموران شهرداری در حال پاکسازی

کسی‌ آروم و قرار نداشت. چی‌ می‌خواد بشه؟ بعضی‌‌ها اطمینان به انقلابی داشتند که به عقیده اونها در شرف اتفاق بود، دلم ولی‌ یه چیز دیگری میگفت. نمیخواستم ناامید باشم ولی‌ بعید میدونستم این راه به جایی‌ برسد. زمان، باید منتظر زمان بود.

هرچه به شب نزدیکتر میشدیم فضا عجیبتر میشد. انگار همه ناخوداگاه متوجه شده بودیم این شب شب متفاوتی خواهد بود. بعضیها خوابگاه رو ترک کردند. ولی‌ ما با جرات اطمینان میدادیم تا زمانی‌ که داخل خوابگاهیم اتفاقی برای ما نخواهد افتاد. میگفتیم برای خودشون هم خوبیت نداره وارد خوابگاه دختران بشن.

-باور کنین حتی انصارهم داخل خوابگاه نمیان!

و ما موندیم، مطمئن از حرفی‌ که زده بودیم.

ظهر خبر وحشتناکی‌ از پردیس مرکزی شنیدیم. لباس شخصی‌‌ها ریختن داخل دانشگاه و آنچه نباید میشد شد. ظاهراً از دانشجوها هم کشته شده بودند.

عصر امیرآباد شمالی قرق نیروی های گارد ویژه شد. به قول یکی‌ به تعداد دانشجوهای خوابگاهها گارد ویژه اون بیرون بود.

اینبار افراد کمتری پشت در جمع شده بودند ولی‌ همه صورتشون را کامل پوشانده بودند. ما هم کتانی هامون و پوشیدیم و روسری یا مقنعه سر کردیم. ظاهراً حتی خودمون هم به حرفمون اطمینان صد در صدی نداشتیم. این شب همه آزموده بودیم! همون اول کار، در فاصله معین ۴ تل برای آتش درست کردیم. حتی کتابهای درسی‌ هم داوطلبانه به کمک اومده بودند. بچه‌ها گفتند آتیش نزنیم تا موقعش برسه.

شعارهای امشب رنگ دیگری داشت: «برادر شهیدم، رای تو پس میگیرم» «محمود جنایت میکنه، رهبر حمایت میکنه» «میکشم میکشم آن که برادرم کشت» «اونی‌ که میگفت عادله، دروغ میگفت قاتله» و الله اکبر که پای ثابت همه شعار‌ها بود.

در کوچک نرده ای باز شد و دو مرد وارد شدن. صحبتهای شد و از بچه ها خواستند متفرق شوند. «مزدور برو گم شو، مزدور برو گم شو» جوابی‌ بود که گرفتند!

بعضی‌ از دخترها سعی‌ میکردند فضا رو آروم نگاه دارند. به محض اینکه صدای «مرگ بر بسیجی‌« یا «مرگ بر ولایت مطلقه» میومد اعتراض میکردند که این شعارها انصار رو تحریک میکنه، انصار شوخی‌ بردار نیستند! خبر اومد که انصار دم خوابگاه چمران هستند و شیشه های ساختمان فیض رو شکستند. بیرون هم مردم همچنان شعار میدادند و آتش روشن میکردند. باز هم نیروها و باز هم گاز شک آور. اینبار آماده بودیم! ماجرا همچنان ادامه داشت تا نزدیک سات ۱۲.۵ حیاط کم کم خلوت شد.

ما تو اتاق بودیم که با سروصدای بچه ها دویدیم حیاط. از آنچه لحظه‌ای از لای نرده های در دیدم سر جام میخکوب شدم. نیروهای گارد ویژه به تعداد بسیار زیاد. تنها جمله ای که به زبونم اومد این بود: «اینهمه نیرو واسه چندتا دختر؟» نیروها به ردیف از جلوی در رد میشدند پاها رو به زمین میکوبیدند و باتوم های خود رو بر نرده‌ها میکوبیدند تا با ایجاد صدای وحشتناکی‌ دختران رو بترسونند. همه در حیاط بودیم. شعار‌ها اوج گرفت که ناگهان فریادی از بالکن اتاقی‌ بلند شد: «انصار اومدن، انصار»

شعار و فریاد، هیاهو و آتش.. سنگ اندازی شروع شد. انصار سنگ میزدند — نه اشتباه شد، سنگ نه، شکسته‌های بلوکه سیمانی که من در عجب بودم که چطور بلندش میکردند و چطور پرتاب؟ مگر دختران چه وسیلهٔ جنگی — نه دفاعی — داشتند؟ تنها وسیلهٔ ما پاهایمان بود برای فرار که آنهم در برابر این وحشی صفتان قدرتی‌ ندارد. ولی‌ دخترها هم سنگ میزدند. دختر ریزه اندامی بود که به نظر جریحه دارتر از همه بود، چون ظاهراً دیگر واژه یی به نام ترس از فرهنگ لغتش پاک شده بود. خیزهای این دختر به سمت در و سنگ اندازیش منو یاد انتفاضه فلسطین مینداخت! همچنان فریاد و گاز و سنگ بود که ناگهان در خوابگاه باز شد. به خودم گفتم وارد نمیشن، لحظه‌ای صبر کردم ولی‌ نه، انصار داخل بودند و آخرین صحنه که قبل از فرار به سمت اتاق دیدیم همین دختر بود که بر خلاف جهت فرار دخترها میدوید، یعنی به سمت در، به سمت انصار، سنگ به دست…

وارد اتاق شدیم و بلافاصله یخچال رو کشیدم پشت در. و منتظر ماندیم. منتظر و ساکت. اندکی‌ گذشت و هیچ سروصدایی نیامد. آروم از در اتاق خارج شدیم. خبری نبود. سرکی به حیاط کشیدیم، آروم بود. از ساختمان خارج شدیم و دیدیم انصار بیرون در هستند و رییس خوابگاه ما و ۲-۳ مرد نگهبان دارن باهاشون صحبت می‌کنن.

بله. اتفاق خاصی‌ نیفتاد. فقط دلها لرزید و ترسید..و از اونجا بود که کابوسهای شبانه شروع شد.

Read Full Post »

تجمع ایرانیان مقیم دبی

پیاده راه مارینا، شنبه 25 جولای: روز اقدام جهانی6

راهپیمایی ایرانیان مقیم دبی

راهپیمایی ایرانیان مقیم دبی

3

5

Picture 303 copy

افراد حاضر در این راهپیمایی مسالمت آمیز با دخالت پلیس متفرق شدند. افراد پلیس پلاکاردهای ایرانیان سبز پوش را گرفتند و حتی از بادکنکهای سبز هم نگذشتند.

4

Read Full Post »

زمانی برای نوشتن نیست. وقت وقت عمل هست. خیابانها را دریابید..ملت را دریابید..مارا دریابید..«ندا» را دریابید..

Read Full Post »

بالاخره امروز رسید. روزی که خیلیا ۴سال منتظرش بودند تا به دروغگوی بزرگ یک «نه» بزرگ بگویند. این بار خیلی‌ از کسانی‌ که تا حالا رای نمیدادند هم میخوان تو انتخابات شرکت کنند. عده‌ای از دوستان هم همچنان بر موضع تحریم پا فشاری میکنند که بعضی‌ از آنها واقعا محق هستند. کسانی‌ که در زندانهای جمهوری اسلامی بوده ا‌ند. کسانی‌ که عزیزانشان را از دست داده‌اند در راه مبارزه، روشنفکرانی که تغییرات بنیادین را طلب میکنند، همه و همه حق دارند. چون هزینه اش را هم پرداخته ا‌ند.

اما من چرا رای میدهم؟

من امروز با حداقل مطالبات یه شهروند میرم و رای میدم تا هنرمندان کشورم هوایی‌ هرچند اندک برای نفس کشیدن داشته باشند.  تا نویسندگان بزرگ سرزمینم باز هم کتابهای خوب بنویسند. من میرم رای میدم تا اوضاع اقتصادی هموطنان صبورم بهبود هرچند اندکی‌ داشته باشد و بتوانند از زیر مشکلات زندگی‌ و روزمرگیها قامت راست کنند و بیشتر بیندیشند. میرم رای میدم تا جوانان وطنم افق روشنتری را در پیش رو داشته باشند. من میرم رای میدم به احترام بزرگان هنر این سرزمین که ۴سال وزارت فرهنگ چکمه پوش گلویشان را فشرده است.

دوستان خوبم، چه آنهایی که رای میدهید تا پرونده ی «دروغگوی بزرگ» به تاریخ انداخته شود و چه آنهایی که تحریم می‌کنید، هدف اصلی همهٔ ما که داشتن ایرانی آزاد و آباد برای همه ی ایرانیان است نباید فراموش شود و در هیاهوی دعواها گم شود. نتیجه هرچه باشد، برنده ما هستیم. فردا از آن ِماست.

Read Full Post »

Older Posts »