Feeds:
Posts
Comments

قیمت یک عکس 

مات و مبهوت مانده بودم در عجب. حتا عکس‌العمل هم خشکش زده بود، همه چشمها خیره بر دهان او مانده بود، و شاید بقیه هم مثل من نمی‌دانستند که درست شنیده‌اند یا نه!!

مدام شخصیتهای کتاب «سور بز» جلوی چشمم رژه می‌رفتند و به من می خندیدند، می‌شنیدم که می‌گویند: «دیدی بر سر مملکتِ تو هم همان می‌رود که بر سر ما رفت؟ دیدی باورت نمی‌شد، می‌گفتی‌ مگر چنین حماقتی هم ممکن هست؟ می‌بینی که ممکن است»

چه خنده‌های وحشتناکی‌…

پدرم هست، پارهٔ تنم هست، چه بگویم؟

«بِگَم سعید عکس خمینی و خامنه‌ای رو بیاره بزنیم رو دیوار خونه و مغازه»

مثل زلزله هم نبود حتا، مثل طلسم پیرزن جادوگر بود که درجا خشکت میکرد و حتا فرصت فکر کردن را هم از تو می‌گرفت.

«عکس خمینی و خامنه‌ای…..، چرا؟» مادرم بود که پرسید.

«که نشون بدیم ما ضد انقلاب نیستیم»

“مگه تو این ۴۰ سال کسی‌ چیزی گفته؟ مگه شما نبودی که می‌گفتی‌ ما طرفدار هیشکی نیستیم، ما محکومیم به کار کردن، همین و بس، همین که گلیم خودمونو از آب بیرون بکشیم هنر کردیم، مگه شما نبودی میگفتی‌ حالا که رای به موسوی دادن هم فایده نداشت پس دیگه هیچکدوم ما نباید حرف سیاسی تو خونه بزنیم» اینو که گفتم دیگه حتا نایستادم جواب بشنوم!

وقتی‌ جریانی بین یک ملت راه می‌افتد، سخت است راه آن را بستن.  سیلی میشود سهمگین. از این تفکر هرزی که به همه جا کم کمک سرک می‌کشد می‌ترسم. تفکر گوسفندی شاید بهترین توصیف باشد، اول ملتی از سر چاپلوسی، عکس دیکتاتوری را بر دیوار خانه‌شان آویزان می‌کنند و بعد کم کم راهی‌ میشود برای انگ خودی و غیرخودی زدن. و در نهایت، حکومت به خود اجازه می‌دهد، درِ خانه‌ها را با پاشنه بشکند و سرکی بکشد تا مبادا که دیواری از افتخار همراهی با این عکسها بی‌ نصیب ماند.

پدرم سیاسی نبود و نیست، ترسو هم نیست، ولی‌ مردی از مردان همین جامعه هست، و سخت در عجبم چند هزار یا میلیون نفر دیگر مثل پدر من می‌اندیشند. مثل او راه را برای محکومیت خود هموار میکنند..

میترسم از گوسفند شدنمان.

بدون شرح…بدون توضیح…..


احمدی‌نژاد خطاب به غرب: آن ممه را لولو برد

دیگه لازم نیست بگم دروغ که حناق نیست.

درس میخوانی‌، شب ‌و روز، ولی‌ این همهٔ ماجرا نیست. با غربت چه میکنی‌؟ با بی‌پولی‌هایش؟ با دلتنگی‌هایش؟ با «تفاوتها» چطور؟ با سردرگمی‌ها؟ با بیست نفر در یک واحد زندگی‌ کردن چطور؟! تبعیض چه بر سرت آورد؟ کسی‌ از تو راجع به اینها نمی‌پرسد. درست را می‌خوانی‌ به امید آینده. با مکیاولی موافق نیستی‌ ولی‌ در این مورد واقعا ایمان داری که مشکلات ارزش تحمل را دارند. هدف وسیله را توجیه می‌کند. آینده را روشن می‌بینی، لیسانس میگیری و مثل روز روشن است که به درد لای جرز هم نخواهد خورد، پس فوق لیسانس قدم بعدیست.

خواهرم جزو سه نفر اول کنکور ارشد بود، خرخوان نبود، باهوش بود، هنوزم هست. شش سال دوری با تمام مشکلاتی که دانشگاه و خوابگاه داشت شاید کافی‌ نبود، شاید او هم مثل اکثر جوانهای دیگه محکوم هست به درگیری همیشگی‌ با مشکلات.

شاید جناب وزیر کار باید دیداری با خواهر من داشته باشد و البته با خیلی از دختران و پسرانی که میشناسم، تا بفهمد که چه وزیر نادان بزرگیست. تهمت بی‌‌حالی‌ یا بیسوادی یا بی‌تجربگی زدن به کسانی‌ که روز و شبشان در تلاش گذشته و می‌گذرد، هنر نیست، جنایت است. خواهرم جزو کسانی‌ است که بیزارند از انفعال، ماهی‌ ۱۰۰ تومن را با جان و دل قبول میکنند تا یادشان نرود که هنوز جوان هستند و فرار یا اعتیاد تنها راه نجات نیست. هنوز امید دارند هر چند که فردایی روشنتر از امروز را باور نمیکنند.

خواهرم بی‌ حال نیست، تنبل نیست، سواد دارد، تجربه دارد، و به حقوق ۹۰ هزار تومانی رضایت داده و ننگ نمی‌پندارد همکاری با معلمان دیپلمه‌ی مدرسه ابتدایی را. «فوق لیسانس که هنر نیست» «به فکر دکترا باش» خودش هم میداند در این آشفته و آشنا بازار حتا خدا هم که باشی‌ باید به آبدارچی شرکتی یا دانشگاهی یا مدرسه‌ای متوسل شد، شاید که در امان ماند از تهمت بی‌حالی و تنبلی.

شرم بر نادانیت، جناب شیخ!

میگن سکوت علامت رضاست، ولی‌ بزرگی‌ هم گفته سکوت سرشار از نگفته‌هاست.

سالی‌ که مادربزرگم فوت کرد، فکر کردم زندگی‌ هیچوقت به روال عادی برنمیگرده، رفتنش فقط غم نبود، تغییری بود که گریبان‌گیر همهٔ فامیل شد… حلقه‌ی طلایی فامیل بود، اون بود که همه رو دور هم جمع کرده بود، اون بود همه به خاطرِ اون همدیگر رو می‌بخشیدند، باهم خوب بودند، و کنار هم «زندگی» میکردند.

هشت سال از مرگش می‌گذره، دیگه حتا سالگردش که میشه کسی‌ یادش نمی‌مونه حتا یه فاتحه بخونه.

یک سال گذشته، اینطور که پیش میره دو سال، سه سال، چهار سال، چه بسا بیشتر هم می‌گذره و در هر سالگردی، با یک آه و افسوس، مراسم تدفینی میگیریم و بعد هر کی‌ میره دنبال کار خودش تا سالِ بعد.  و البته ناگفته نماند که ته دلمان ناراحتیم هنوز، و از این ناراحتی‌ لذت می‌بریم، چون عذاب وجدانمون رو کم میکنه، اخبار رو دنبال می‌کنیم، به اعتراضات آفرین میگیم و سرکوبها و سرکوبگر‌ها رو لعن و نفرین می‌کنیم.  به دولت و رهبرش فحش میدیم و افسوس به حال جوانهامون می‌خوریم. و دیگر هیچ!

ولی‌ واقعیت اینه که هنوز هستیم، حتا اگر سرمون به زندگی‌ گرم شده باشه، هنوزم هستیم. رد خونی که روز درگیریِ امیرآباد رو چشمِ نوشین بود چیزی نیست که به راحتی‌ از یاد بره، اینو که خودم دیدم، ندا نبود که فیلمش رو دیده باشم، شکسته‌های شیشهٔ دری که پشتش پناه گرفته بودیم توّهم نبود، رد خونی به جا گذاشت.. واقعی بود..

هنوزم هستیم، هرچند کم امید، هرچند فراری، هرچند ساکت…

هنوز هم دنبال در بازی‌ هستیم که پشتش پناه بگیریم، هنوز هم تاریکی پارکینگِ خونه سرپناه خوبیست برای فرار…فرار از دست پیراهن سفیدها. هنوز هم صدای باتومی که رو سرمون میخوره شنیده میشه، هنوز هم فریاد قدمهای محکم سرباز‌ها پشت در خوابگاه بلنده، اونقدر که ترسِت به نفرت تبدیل میشه، هنوز ….

وای که چه میشد اگه اون روز هیچکدوم به خونه برنمی‌گشتیم، چی‌ میشد اگه همه میدان آزادی رو به آغوش می‌گرفتیم و رها نمی‌کردیم، شاید اگر نشسته بودیم اونجا، شاید اگر باهم بودنمان همانجا ماندگار میشد، دیگر نه ندا کشته میشد نه محسن، نه اشکان، نه سهراب، نه ترانه…نه حتا «امید».

ولی‌ هنوز هم هستیم، هنوز هم میترسیم ولی‌ هستیم، تصور شکنجه، تجاوز، مرگ، لرزه به زانوها می‌اندازد، ولی‌ هستیم، با همان ترس، با همان لرز، می‌ایستیم، ایستاده‌ایم و عقب نمی‌کشیم…

هنوز هم هستیم..هرچند…

برادر خدا خوابه…

چه خیال کردند، که خورشید همیشه پشت ابر می ماند تا سایه بندازد بر جنایتهایشان؟ وحشتناک بود، هست…شک نکردم به خوی وحشیگری شان، هیچوقت. چطور می شود آنچه را چشم دیده انکار کرد؟ بعد از ۳۰ سال دیگر چه رنگی‌ به‌ حنایشان مانده؟ و چه رویی دارند که هنوز هم دروغ، دروغ، و باز هم دروغ..

همه می دانستیم که فاجعه بود و چه راحت انکارش می کردند. حال به چشم  خود ببینند آنان که  انکار را راحت ترین راه برای آسایش خیال می دیدند. ما که می دانستیم..ما‌ که می دانستیم.

واژه‌ها هم کم می آورند…مرگ چه کم سزایی است شماها را..چه سزاوار است جز ننگ، نفرین و بدترین ها.

شک ندارم به عدالت روزگار..شک ندارم دور نیست روز محاکمه تک تک جانی ها..آخرت پیشکش..جزایتان را همین دنیا خواهید دید.

کاملا‌ متفاوت بود، متفاوت از هر آنچه تا آن زمان شنیده بودم. برایم فوق‌العاده بود، نواختن دو نی باهم به نظر کار هرکسی نبود و هنر می‌خواست، هنری اصیل، هنری که در خون باید جستش. و این هنر از بلوچستان بود. جایی‌ که اسمی بیش برایم نبود. آز آن روز بود که بلوچستان نامی متفاوت شد.

۴-۵ سال از آن روزی که دونی نوازان در خوابگاه ما نواختند می‌گذرد. آن نوا و سپید ردا پوشان تقریبا از یادم رفته بودند تا اینکه خبری خواندم.

کمال خان هوت

کمال خان هوت خواننده بلوچستان در گذشت. این خبرها چقدر کوتاهند همیشه. او رفت.

نمی شناختمش ولی‌ خبر می گفت «برجسته» بود، «بزرگترین» بود و «حافظ فرهنگ اساطیر منطقه خود» بود. تنبوک می نواخت، و می گویند عالی‌ می نواخت.

عجیب است، این همه رسانه داریم و ادعا، ولی‌ حتی بزرگترین خواننده بلوچ که هیچ شهر خودمان را هم شاید نشناسیم. آذربایجان، خراسان، فارس، بلوچستان، هر کدام دنیایی کشف نشدنی‌ هستند برای ما نسل جوان. مایی که همه زندگی مان، حرفمان، فکرمان تبدیل به مشکل شده است. از پدرانمان فرهنگ، زبان و موسیقی‌ به ارث بردیم ولی‌ برای فرزندانمان هیچ نداریم به گمانم. زبانمان که رفته رفته به لهجه تبدیل می شود، فرهنگمان که نمیدانم اصلا از کجاست. موسیقی‌ هم که…عاشیق ها و ملّا کمال‌ها کم کم به افسانه تبدیل می شوند. مانده‌ام چه لالایی برای فرزندانمان خواهیم خواند؟ به چه زبانی؟ ترکی‌، گیلکی، کردی، لری، فارسی یا شاید هم انگلیسی‌؟

خیلی‌ وقت‌ها یادمان می رود فرهنگ ما، زبان ما، موسیقی‌ ما، میراث گذشتگان ماست که بدان مباهات می کنیم، مانده‌ام نسل بعد از ما به چه می‌خواهد مباهات کند اگر امانتداران خوبی‌ نباشیم.

کمال خان عالی می نواخت..عالی می خواند.